<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>بیهودگی های قلم من</title>
		<link>http://note4me.blogsky.com</link>
		<description>آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>سوال درد آور مادر...</title>
					<link>http://note4me.blogsky.com/1391/02/05/post-134/</link>
					<description>&lt;p&gt;در تنهایی خودش نشسته بود، مثل همیشه تنها در اتاق،با صدای بلند موزیک گوش می داد و غمگین بود. احساس تنهایی می کرد. انگار این حالت برایش عادت شده بود. بیست و چهار ساعتی می شد که الکل مصرف نکرده بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;احوال مشوش و بغضی خفه کننده راوی حال دیروز و امروزش بود. آنقدر غرق در خود شده بود که متوجه ورود مادرش به داخل اتاق نشد. ناگهان دستان گرمی را روی شانه اش احساس کرد. از جا پرید، بدجور ترسیده بود. وقتی مادرش را دید صدایش را بالا برد و گفت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-چرا اینطوری می کنی؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادرش عذر خواهی کرد و آرام آرام روی تخت نشست. کمی به چشمانش نگاه کرد. دل مادر شکسته بود ولی باز هم لبخند خویش را حفظ کرد و یواش گفت: وقت داری چند دقیقه صحبت کنیم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر در حالی که با کامپیوتر کارش را انجام می داد و پشتش به مادرش بود گفت: بگو گوش می کنم. سپس صدای موزیک را پایین آورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- عزیزم هنوز هم الکل مصرف می کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- آره چرا که نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- چند وقت به چند وقت؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- تقریباً کار هر روزم شده، ولی ببین اگه باز می خوای نصیحتم کنی باید بگم هیچ ربطی به کسی نداره که کی چکار می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه کاری ندارم فقط یه سوال می خواستم بپرسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- چه سوالی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- قول میدی راستشو بهم بگی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- آره بابا . رک و راست هستم باهات همیشه. غیر از اینه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- تا یه حدودی نه. ولی دوست دارم بدون فکر جوابمو سریع بدی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر هنوز مشغول کار با کامپیوتر بود. انگار داشت چیزی تایپ می کرد. حواسش زیاد هم به حرف های مادر نبود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- پسرم میشه یکم به من نگاه کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر برگشت و به مادرش نگاه کرد و گفت اینم نگاه. میشه بپرسی سوالتو؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی ای کاش هیچگاه سوالش را نمی پرسید. دلش پر بود از اندوهی که فقط از چشمانش می شد دید. دلسوزی اش واقعاً مادرانه بود و قابل ستایش. باز به چشمان پسرش نگاه کرد و باز پرسید: یعنی همیشه مست هستی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- گفتم که چند وقتیه اینطورم. این سوالت بود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-پس چی؟ چرا اینقدر انو من میکنی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- می خوام...می خوام بدونم... می خوام بدونم پریروز که منو بوسیدی و گفتی خیلی دوستم داری مست بودی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 22:57:20 GMT</pubDate>
          <comments>http://note4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=134</comments>
          <author>vision</author>
          <guid>http://note4me.blogsky.com/1391/02/05/post-134/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>برای تو ای مقام مظلم برتری....</title>
					<link>http://note4me.blogsky.com/1391/02/01/post-124/</link>
					<description>&lt;p&gt;مدت ها گذشت و حرف ها روی دلم سنگینی کرد، آری ای آزاده اینبار آماده ام، آماده. یک کوه حرف روی دلم مانده، حرف هایی که هیچ وقت نشنیدیو هیچ گاه به خودت نزدم،نگذاشتند که بزنم، مادرم نهی می کرد مرا و همچنین پدرم، سگان حرمت هم که الی ماشا...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; همش می گفتم چه می گوید این آقای نوری زاد؟ چرا اینقدر نامه می نویسد و گلایه می کند و پند و اندرز می دهد، چه می خواهد از جان شما خزعلی ،مگر نمی داند شما اندک التفاتی هم به او ندارید و اصلاً برایتان مهم نیست که فردی چه می گوید و هوادارانش چرا هواداریش می کنند. به خودم می گفتم لابد هنوز هم در باورهای خودش شما را آسمانی می داند و امید به اصلاح امور به دست شما دارد، یا او هم ماجرای سید خراسانیتان را باور کرده و به شما مسائلی که باید اصلاح کنید را دوستانه می گوید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آری همه را می خواندم و می گذشتم، گاهی هم که خیلی آزرده می شدم ، اندکی شرب حالم را سر جا می آورد. ولی امروز که سایت آقایان منتقد را هک شده و خود آقایان را در زندان و اعتصاب غذا می بینم شرم به صورتم می نشیند، با امثال ما می خواهید چه کنید جز کشتن؟ نه شخصیتی سرشناسیم و نه موجودی که زندگیمان را بر حق ترجیح دهیم.امروز نیک که نگاه می کنم یک سال گذشته از اتفاقی که مرا از خودم هم بی خود کرد. فردی که روزی شعار لبش لبیک تو بود حال مرگ بر دیکتاتور را تلاوت می کند.آری تلفیق گرگ و پوست گوسفند، دزد و شاه، شیخ و شاه مست را درک کرده است. دیگر نمی خواهم برای چند روز زندگی سگی دیگه سکوت کنم و باز شما را عاری از تمام اتهامات ببینم.تو محکومی به خاطر اشتباهات فاحشی که کردی و عذر خواهی نکردی، آری تو محکومی به خاطر ظلم های که تحت امر تو شد. در محکومیت تو فقط همان خون فرزاد کافیست، بقیه را مردم خواهند گرفت به زودی.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به راستی که حتی نوشتن از تو هم برایم تهوع آور است. به زودی تو و مملکتت را با تمام خاطرات و دلبستگی هایی که بدان دارم به گور خواهم سپرد و آن روز یکی از همین روزهای آتی است. دیگر نمی خواهم بمانم و عذاب بکشم. باید بروم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما تو، شاید بعد از این باز سگان لگام گسیخته ات بر من حمله ور شوند و زندگی فعلی ام را تباه سازند ولی بدان من با همان لبخند قبلی همراهشان خواهم رفت و مطمئن هستم که تو رفته ای و دیگر نظام و تخت تو وجود خارجی ندارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گوش هایت را باز کن. صدایی می آید، نه به بوی الکل توجه نکن، به صدا توجه کن. هان با توام....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توجه کن.... می شنوی؟... صدای واضح است، آری پس شنیدی . درست حدس زدی این صدای قه قه ی من است.&lt;/p&gt;

</description>
					<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 13:56:17 GMT</pubDate>
          <comments>http://note4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=124</comments>
          <author>vision</author>
          <guid>http://note4me.blogsky.com/1391/02/01/post-124/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>چرت و پرت</title>
					<link>http://note4me.blogsky.com/1391/01/24/post-133/</link>
					<description>&lt;p&gt;خوبه چند وقته نبودم انگار یه اتفاقایی افتاده، ای بابا اینجا که هنوز تغییر نکرده چی رو میگی تغییر کرده؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;_ نویسنده رو می گم بابا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- خنک، نویسنده که آدم محسوب نمیشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-خفه شو بشین تا واست تعریف کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو این مدت نویسنده افسرده ما دیگه افسرده نبود. بذار اصلاً خودش بگه. آقای فلانی بیا واسه اینا بگو چی شد این مدت....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش نمی دونم از کجا شروع کنم. زندگی من به کلی تغییر کرده، زبان آدم گاهی قلبش رو تحت سلطه قرار میده. نمیذاره قلب امر کنه که چی بگه. به هر حال نیمدم که سال نویی به جای تبریک دپرستون کنم و... بذارید باهم مروری داشته باشیم به سال گذشته خودم، سالی که عیدش را با خاطره تلخ زندان رفتنم تحویل کردم و چند ماهی نگذشته باز به زندان افتادم، هنوز راحت نشده بودم که برای تسکین با یه دوست دیگه آشنا شدم و سکس و مشروب شده بود کار شب و روزمان، و در این مدت درسم افت کرد و کرد و کرد.&amp;nbsp; سال داغونی بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز که اینجا نشسته ام شادم نه برای زندگی جدیدم که برای تجاربی که در این مدت کسب کرده ام. چند وقتی است ننوشته ام و نوشتن سخته. ولی تغییرات خیلی فاحش بوده. مطمئنم به زودی شما هم تغییر می کنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 15:29:39 GMT</pubDate>
          <comments>http://note4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=133</comments>
          <author>vision</author>
          <guid>http://note4me.blogsky.com/1391/01/24/post-133/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رژه بدبختی ها</title>
					<link>http://note4me.blogsky.com/1390/12/10/post-131/</link>
					<description>&lt;p&gt;از اول تا آخرش دوسه جمله هستش، بخون هرچند که سخته باورش، بخون چون این حرفارو کسی نمی شنوه از داداش یا خواهرش. یادت باشه دوست داشتن کسیو باور نکن، جز خودت هیچ کسیو باور نکن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خودش می دونه واسه چی دارم اینارو می نویسم، شاید دیگه هیچ وقت نبینمش، هیچ وقت هم نخونمش، حتی نمی خوام اسمشو هم بیارم، اینا تنفر نیست، اینا حقیقته، اینا جبران فریب هاییست که ما می خوریم و چقدر دردآور است از شکست نوشتن، شاید امروز روز آخر زندگی من باشد، آری شاید امروز را فردایی نباشد، می خواهم بخندم چرا که گریه حالم را به هم می زند، می خواهم قه قهه بزنم چرا که سرانجام خویش را برای او می بینم، امشب شب عجیبیست، بعد مدتها باعث شد من باز به رسم قدیم در تنهایی و تاریکی اتاق بنشینم و سکوتم را فشردن دکمه های کیبورد بشکند، چراغ ها همه قرمز اند و من با اندکی ترس از همه عبور می کنم، از تعاریف مختلف پلی می سازم برای عبور، تک تکشان را پشت سر می گذارم و نعره زنان و غرش کنان به جلو می روم، اما به کدامین سو؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به راستی تو به من بگو به کدامین سو می روم، افسرده ام یا فهمیده؟ معتقدم یا متنفر؟ مفسدم یا مفسده؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;منکرم یا انکار شده؟ این ها را تو به من بگو، تو که راحت مرا پشت شر می گذاری بگو، آری بگو بدانم از بیرون چه هستم، از درون که کاخی مجلل به نظر می رسم. از برون را نمی دانم، انگار برونم را توپی اثابت کرده است و یا شاید بلایی طبیعی آن را آزرده و یا دشنه دوست در دیوار آن فرو رفته است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر چه که هست تو باید به من بگویی. چرا که ترمیمی عجیب لازم دارد، از همه چیز و همه جا رانده شده ام، فقط تنها چیزی که باور دارم چیزیست که رازی آن را کشف کرد ، اتانول، الکلی که این روزها سخت التیامم می دهد. هوا تاریک است و من با لیوانی پر از قهوه ی تلخ ،نگاهی به کیبورد می اندازم، نمی دانم کدام دکمه را فشار بدهم که درونم را بیان کند. کلید اینتر را محکم فشار بدهم یا اسپیس را؟ هیچ کدام التیامم نمی دهد، افکار به هم ریخته ام روی ذهن ویرانم رژه می دهند. لیوان را تا نصفه می نوشم. باز نگاهی می کنم به مانیتور. صدای آهنگ خیلی بلند است، شاهین می خواند و گاهی استادش شاملو. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از تو الکل خورد مرا.... بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردند....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید الآن پدرم از صدای بلند آهنگ شاکی شود. مهم نیست. قهوه ام رو به اتمام است. بطری الکل را روی میز گذاشته ام ولی قول داده ام ننوشم، به پوریا این قول را داده ام که افراط نکنم. ولی این قول هم مدتی دارد. نمی شود غصه ها رو بدون الکل سپری کرد. درد ها زیادند، نسل ما نسل سوخته نبود ولی سوخت در آتشی که برایمان روشن کردند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بطری را داخل کشو می گذارم. فعلاً نمی خواهم التیام پیدا کنم. فقط می خواهم این نوشته را بس کنم. همه اش نوشته های تکراری، حالم از نوشته های خودم به هم می خورد. باید با چشم باز ببینم. مطمئن هستم باز باید شروعی جدید کنم. اندکی فرصت لازم دارم چرا که باید.... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نخوان، بیش از این نخوان، متن تهوع آور است، همه اش کشک است و ادامه اش اشک.&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 18:50:09 GMT</pubDate>
          <comments></comments>
          <author>vision</author>
          <guid>http://note4me.blogsky.com/1390/12/10/post-131/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>آسوده بخواب...</title>
					<link>http://note4me.blogsky.com/1390/12/02/post-129/</link>
					<description>&lt;p&gt;هیچ وقت دوست نداشتم که تو رو با بردن اسمت به یاد بیارم، آخه تو یه جورایی خودم بودی، رک بهت بگم تازه دارم نبودنت رو احساس می کنم. مرد خوب، یار باوفا پریروز که گفتی قراره مرخص بشی، چی شد ؟ این جوری بود؟ نمی دونم کجایی و چه می کنی، فقط میدونم دیگه ندارمت، شاید نیست شده باشی و شایدم داری تو همون رودخونه مورد علاقمون ماهی میگیری. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم دیدی یا نه، بابا مامانت بالاخره اومدن، واسه تحویل گرفتنت. دیر اومدن ولی اومدن، مادرت بد بغضی تو گلوش بود، باباتم اگه غرور نداشت زار زار گریه می کرد، بهت که گفته بودم بالاخره پیداشون میشه. هر چی باشه تو پسرشونی، پاره تنشونی، درسته بد کردن طردت کردن ولی اومدن واسه آخرین بار هم که شده ببیننت، دلم بدجوری گرفته بود منم، ولی برعکس بابات نه گریه کردم و نه زیاد غصه خوردم، آره باباتو دیدم که تو ماشین داشت تنهایی گریه می کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مطمئنم خودشو نمی بخشه ، الآن اومدم این مطلبو بنویسم که هم حرفامو بهت زده باشم و هم جواب یه عده از دوستانی که علت خاموش بودن گوشیمو طی این دو روز پرسیدن بدم. می خوام همین الآن اون رازو واسه همه بگم، خسته شدم از بس به دوستام گفتم که بابا مامانت فوت کردن، می خوام بگم که چرا طرد شدی و چرا نخواستی کسی بدونه، آره بذار همه بدونن، بذار یه بارم که شده واست بنویسم، بذار یه بار به عشق رفیقی قلم بزنم که زندگیشو فدای یه دختر فراری کرد، کسی که معنای واقعی معرفت و آدمیت رو ازش یاد گرفتم، یادته اون روزو؟ اومدی پیشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- دیشب با مسیح یه دختره رو تور کردیم واسه سکس.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- خب...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- طرف فراری بود، واسه پول سکس میکرد فقط، لذتی نمی برد از با ما بودن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- خاک بر سرش کنن، باید بره بمیره که واسه پول خودشو می فروشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز یادم نرفته چطور یهو از کوره در رفتی و داد زدی سرم، جملاتت دونه به دونه هنوز توی گوشمه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انگار حک شده روی سلولای مغزم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- احمق، خاک بر سر تو، تو باید بمیری که عمق فاجعه رو نمی فهمی، الاغ اون اگه می رفت کلیشو می فروخت خوب بود؟ تا آخر عمر باید با یه کلیه زندگی می کرد و بعدشم می مرد. اونوقت تو بهش می گفتی با شرافت؟ فروختن تن یا کلیه هردوش فقر رو میرسونه و.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم چرا از اون همه دشنام که بهم دادی بدم نیومد، حرف حق بودو جواب نداشت. حالم گرفته شد ولی یه هفته ای روش فکر کردم روش و همه جوره دیدم حق با توه. وقتی میدونستی ایدز داره و باز باهاش ازدواج کردی و طرد شدی، فهمیدم که یه لحظه هم به خودت فکر نکردی توی اون رابطه. شاید اگه وقتی که طرد شدی از خانواده روی حرفت نمی موندی می گفتم مرد نیستی اما دهنم بسته شد، چی بگم دیگه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادته وقتی فوت کرد؟ می خندیدی اما گریت بند نمی اومد پدرام گلم. همش یادمه ، درست مثل لحظه ای بود که متوجه شدی خودت سرطان خون داری، اون موقع هم می خندیدی اما گریه ای در کار نبود. تک تک حرفات تو گوشمه، حالا توی جنگ زندگی مثل زره پوشمه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدرام یه دوستی پیدا کردم. امشب اولین ملاقاتمون رو داشتیم، اسمش پوریاست، میگه دوستم داره و ولی نمی دونم که راست میگه یا نه، نمی خوام باز....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- صبر کن ، اعتمادتو زیاد بهش نده، زمان که بگذره بهتر همدیگه رو میشناسید. زمان ، زمان، زمان...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدرام حالا با رفتنت من موندم خاطره هات، بعد مرگت بلافاصله رفتم سر زندگیم، تا وقتی بودی واسم یه لحظه بودن با تو هم یه لحظه بود ولی حالا دیگه نمی خوام مرده تو رو بپرستم، دو روز گوشیم خاموش بود فقط واسه اینکه سخت بود برام که بخندم، گریه نکردم اصلاً اما باور کن آسون نبود. حتی مادرم هم مرگت رو متوجه نشد... پس آسوده بخواب. نمی خوام این مطلبو تموم کنم، یه دنیا حرف دارم باهات، از دلداری های بعد زندان افتادنم بگم یا از دعوایی که اون روز باهام داشتیم؟ دستت بد سنگین بودا؟؟ بگذریم، اومدم اینجا فقط یه جورایی خداحافظی کرده باشم، الآن یه لیوان شامپاین دستمه، به عکست خیره شدم، لیوانو میرم بالا ، به عکست نگاهی می کنم و میگم: بدرود رفیق...!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 22:56:20 GMT</pubDate>
          <comments>http://note4me.blogsky.com/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <author>vision</author>
          <guid>http://note4me.blogsky.com/1390/12/02/post-129/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

