بیهودگی های قلم من
آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.
  
پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سخنی با شما
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 دی ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر

جالب است یا نه؟ تازه بعد از چندین ماه که با شما سخن گفته ام سخنی با شما می نویسم ، ولی واقعیت این است که این مطلب هیچ سنخیتی با سربرگ ندارد، خیلی وقت بود ننوشته بودم و در حالی می نویسم که اوضاع بر وفق مرادم نبوده و جالب تر این که روزی را نیز به یاد ندارم که از شرایط رازی بوده باشم، واقعیت این است که من سعی کرده ام به عهدی با نام قناعت پایبند نباشم، قناعتی که انسان را در یک وضعیت متعادل نگه می دارد و جلوی تعالی را می گیرد.


پرکردن جیب دولت از پول مردم با عنوان هدفمندی یارانه ها و خفقان درد آور کشوری که با ناچار در آن اسیر شده ام روح و  جسمم را سخت آزار می دهد، باور کنید خسته شدم، من بی دین باید در میان انبوهی از دین داران و بهشتیان اسیر باشم و این ها همه اش عذاب است.

چند روز پیش در اتوبوس لب به سخن گشودم و با جمعیتی از مردم سخن گفتم که شایداز قبل می دانستم که امیدی به تکان  از ایشان نیست، ولی در نوبه خودش بلوایی شد، عده ای مات ومبهوط مانده بودند و به من زل زده بودند و عده دیگری در غضب بودند که چرا می گویم، عده کثیری هم التفاتی نداشتند کما این که در مورد نتیجه کار کنجکاو بودند. قصد من ذکر این خاطره نبود، می خواهم بگویم ، ترس موجودی نیست که لایق ترسیدن باشد، ترس واژه ای نیست که مصداق آن را بتوان یافت، ترس از باور های ما سرچشمه می گیرد، بله ، ترس همان عقیده ایست که درباره موجودی یا شی ای داریم، ما می ترسیم چرا که به خود القا کرده ایم باید از چیزی یا کسی بترسیم، ما باید از مرگ بترسیم ولی نمی دانیم چرا، از دروغ ترس نداریم باز هم نمی دانیم چرا، به سکوت تن می دهیم فکر نمی کنیم چرا و همیشه به خواسته های مادی خود می اندیشیم بی آنکه بدانیم چرا، ما نمی گوییم و نمی شنویم، در خود فرو رفته ایم، کنار ما حیوان جان دهد یا انسان مهم نیست، مهم این است که در برهوط زندگانی حیوانی خویش جان دهیم و بی آنکه بفهمیم حق ما چیست، داراییمان چیست، خدای ما کیست، و راه سرنوشت چه راهیست....!

۲۱ آذر هشتاد و نه
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر

چه روز سختی بود امروز، صحنه هایی دیدم که واسم تازگی عجیبی داشت، انگار نمی خوان از جلوی چشمام محو بشن، فقر و بدبختی و فلاکت، نمی دانم این چه برابریست..! یک نفر کمکم کنه دارم دیوونه میشم، من امروز دیدم چند صحنه تکرار و مسخره که همیشه شنیده بودم اما امروز دیدم و خواب از سرم پرید، خواب ادعای بیداری و همدردی.

امروز اعتیاد را در یک خانه دیدم و بنا به وظیفه به مصاحبه با این خانواده پرداختم، آه خدای من چه مببینم و چه می شنوم؟ بچه کمتر از 9 سال و دختری دانشجو اسیر پدری معتاد و کسل و مادری زحمتکش و کاری، هرچه بگویم بیشتر غمگین می شوم، کاش به همینجا ختم می شد..!


می دونی غصه من از کجاست؟ کاری نمی تونم بکنم، همه آرمان های یه جامعه مرفه و بی درد در ساعات ابتدایی امروز بر باد و فنا رفت.

نمی دونم دیگه چی بگم فقط باید تنها باشم، تنهای تنها، شاید دوای دردم پیش خودم باشه..!

بی حوصلگی های صاحب قلم
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آذر ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر

جنجال درون و تضاد و دوگانگی ها و از همه مهم تر نزاع سخت وجدان و نفس آدمی را دوباره به نوشتن وا می دارد.

شاید برای منی که چند وقتی است که مغرورانه زیست می کنم لازم باشد که اینچنین غرور بشکنم و باز دست به نوشتن بزنم ، در فضای خفقان سیاست، در باریکه لال شدن ها برای حفظ نان ، باید متفات عمل کنی تا تو نیز به سرنوشت کسانی که در خواب فرو رفته ای دچار نگردی، بگذار بی پرده سخن نگویم چرا که بی پرده سخن گفتن هیچ هنری ندارد و درویشی ساده و درس ناخوانده هم می تواند دهان باز کند و با جملاتی مملو از دشنام ، شرایطی را وصف کند.


این روزها دچار خستگی مفرطی هستم، بی حوصلگی هنگام کار و سکوتی دیوانه کننده در مواقعی که باید سخن بگویم روحم را بیمار کرده، می خواهم باز نوشتن هبوط را شروع کنم ولی از کجا نمی دانم، چه بگویم و از کجا بگویم؟ 

چند وقتیه نوشتن برام سخت شده، نه اینکه حرفی نداشته باشم ، ولی موقع نوشتن یا وقت کم میارم و یا حوصله، تنها رفیق و شفیقم همین نوشتن و مطالبم بود که اونم کم کم دارم از دست مس دم، می دونید این روزا بیشتر فکر می کنم و بیشتر تنها می شم، از اشتباهات گذشتم سعی می کنم درس بگیرم اما فکر کردن به اونا عذابم می ده، همش در صدد اشتباهاتم باید عذر خواهی کنم ، ولی قول دادم به خودم که دیگه اشتباه نکنم، دیگه نه اعتماد می کنم و نه می زارم کسی بهم اعتماد کنه، آره این بهترین راهه ، وقتی همه آدمای پیش روت آدمای مغرور و مارموز هستند چرا آدم باید به سادگی باهاشون رفتار کنه؟ وقتی هزار بار از یه نفر منت می کشی و آخرش هم حاضر نیست دست از قهر و کدورت برداره چرا یه بار دیگه باید ملتمس همچین آدمی شد؟


آقا اصلاً از همه این ها مهمتر ، من که می دونم آخر زندگیم به هر دلیلی باید بمیرم چرا الآن نباید حرفم رو بزنم و در مقابل حقم کنار بیام؟ نه یکی بیاد بگه چرا، ناصر باهام قهر کرده؟ به درک، فلان داستانم تأیید نشده؟ بازم به درک ، اصلاً قصه خوردن یعنی چی؟

بی خیال بابا، به قول خودم چون می گذرد غمی نیست، من هستم و تا آخرش هم خواهم بود، این شعار منه و به اون پایبندم چه در نظام جاهلی جمهوری اسلامی و چه در نظام سکولار آینده...

ماه خون
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 توسط vision | 1 نظر
جدال های بیهوده بر سر قدرت ذهنم را آزرده است، مدام فکر می کنم عاقبت چه خواهد شد؟ آیا در این گردبادی که دچار شده ایم روزنه ای به بیرون یافت می شود؟
فرمانده کل قوا با تمام قوا در برابر مردم قد علم می کند و مردم از گوشه ی عبای سیدیش بیم دارند. واقعیت غیر از این است؟
گاهی فکر می کنم نوشتن برای این مردم بی فایده است، گاهی از این که سخن بگویم امتنا می ورزم چرا که از این قوم عملی جز حماقت سر نمی زند، آری به تو بر می خورد به ما بر می خورد چرا که نمی خواهیم این حقیقت را بپذیریم که ما فریب خورده ایم نه برای یک سال که برای سالهای بسیاری است تن به شکست داده ایم.

ما شکست خورده ایم چون حقیقت را با حماقت خویش مسخ کردیم و جا دارد اهل زمین بر ما بخندند که ما چون خری در گل مانده ایم.
می دانم سخنت را!!! سیاست به من و تو چه ربط دارد؟ ما زندگی خود را می کنیم ، نمی خواهیم حرفی از ما زده شود که خود و اهل سرایمان به خطر بیفتند!!!
دعایم این است: کاش هیچ کس صدای ترسمان را نشنود!!! که گر چنین شود آوازه سکوت حماقت بار ما گوش چهان را ترک می کند و می بینیم که این چنین هم کرده، و بدتر هم خواهد کرد.

سهراب ، ندا و دیگران را کشتند و ما دم نزدیم، به راستی ما را چه پیش آمده که زبون و حقیر گشته ایم؟ سخنم مملو از حماقت و حقیریه ماست چرا که حقیقت را دی مسلخ خرافات می بینم، نائب حجت بن الحسن العسکری، حکم اعدام معترض می دهد و ما لب بر نمی آوریم؟ به راستی که این است راه رو رسم انسان دوستی؟ این است دفاع از بی گناه؟
دوستان آگاه باشید ، آذر ماه است، ماه دانشجو، ماهی که اگر بخواهیم لرزه ای می افکنیم در دل خامنه ای ها و جنتی ها تا بدانند که این آتش زیر خاکستر هرگز خفه نمی شود و به زودیه زود آتشش گوشه عبای آقایان را خواهد گرفت و آن هنگام دیگر تدبیری چاره ساز نخواهد بود حتی روز و سلاح و مزدورانشان...!
در سوگ عزیزی دلربا
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 آبان ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر

امشب بازم اومدم که بنویسم، نیومدم تا مثل قبل یه سری حرفای بیهوده بزنم، دلم حسابی گرفته اومدم خالی کنم خودمو، نمی دونم از چی بنویسم، از رفاقت؟ یا از دست دادن ها، یادتونه می گفتم توی از دست دادن ها باید قوی بود و ایستاد؟


یادتون هست حرفام چقدر مثل کسایی بود که قبول کردن از دست دادن جزیی از زندگیه؟ یکی دو هفته میگذره از اون ما جرا، مرگ مادر بزرگم رو می کنم، توی خونه بودم از بس خسته شده بودم در طول روز اوایل شب خوابیدم، سر درد عجیبی داشتم ولی خوابیدم، هنوز یک ساعت نشده بود که صدای تلفن بیدارم کرد، خواهرم گوشی رو برداشت، داییم پشت خط بود، اصرار داشت با من صحبت کنه ولی من از خواب گیج شده بودم، گفتم بابا این جور مواقع بگید خوابه، گفت اصرار داشت با تو صحبت کنه.


گوشی رو گرفتم، پرسید می تونی صحبت کنی؟ گفتم آره، گفت : کسی دور و برت نیست؟ گفتم تو اتاق تنهام بگو دایی، بازم پرسید گوشی رو آیفون نیست؟ گفتم دایی با بچه صحبت می کنی؟ بابا تنهام دیگه بگو، دیدم حرفی نمی زنه، دلم یه دفعه ریخت ، بدن گرمی که منتظر خوابی ناز بود، مثل مرده ها یخ زد، داییم گفت گوشی دستته؟ گفتم آره دایی ، با حالتی ملتمس گفتم دایی چی شده؟ کسی چیزیش شده؟، می تونستم از پشت تلفن بغض سنگین داییم رو احساس کنم. حدوداً یک دقیقه هر دومون ساکت بودم که گفت حامد مامان من مرد.... این رو گفت و منو با هزارو یک دلهلره رو برو کرد، سعی کردم قوی باشم.


این یه مطلب احساسی نیست، یه حقیقته، حقیقتی که در مواجهه باهاش کم آوردم، قرار شد من خانواده رو مطلع کنم. گوشی رو که قطع کردم، مات و مبهوط روی تخت دراز کشیده بودم، نفهمیدم کی داداشم وارد اتاق شد، فقط یه لحظه نگاه کردم دیدم روی صندلی نشسته، بهش موضوع رو گفتم، باورش نشد، فکر کرد شوخی می کنم، ولی چاره ای جز باور نداشت، با هم دیگه خیلی فکر کردیم که نفر بعدی کی باشه، خواهرم رو صدا زدیم توی اتاق ، خیلی می خندید و شاد بود، بهم گفت با دایی صحبت کردی گفتم آره موضوع رو بهش یواش یواش گفتیم تا فهمید گریه کرد و از اتاق رفت بیرون و همه مطلع شدن.


آخ کجا بودید شعار های من، اون موقعی که جسد مادر بزرگم را ملاقات کردم، کجا بودید وقتی خودم در کفن کردنش کمک می کردم، های دنیا ، دلگیرم کردی، به اندازه 10 سال گریه کردم، همش خاطرات بود که جلوی چشمم ظاهر میشد. من هنوز هم درگیرم با همان خاطرات، با وجود گذشت هفته ها، می بینی حالم را؟زنده کش و مرده پرست شده ام...!

<<   4      5      6      7      8      9      10      11      12      13   >>
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
سوال درد آور مادر...
برای تو ای مقام مظلم برتری....
چرت و پرت
رژه بدبختی ها
آسوده بخواب...
هنوز خیلی بچه ام...
سادگی من
اندکی مزخرف...!
جهان آرمانی او...!!!!
مستی پر شور...
تفاوت معیار ما...
شبی سرشار از دلهره...
من از دهه شصت توام
بگذار گاو باشم..!
تجربه ای جدید
آرشیو
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
آبان 1389
آذر 1389
دی 1389
بهمن 1389
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1390
تیر 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
مهر 1390
آذر 1390
بهمن 1390
اسفند 1390
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
موضوعات
خاطرات
حوادث مهم
مذهب
دکتر علی شریعتی
دکتر الهی قمشه ای
لوگو
پیوندهای روزانه
پی سی دانلود
تعداد بازدیدکنندگان : 15113

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی