بیهودگی های قلم من
آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.
  
آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه نقطه
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر

و بالاخره رسید روزی که منتظر آمدنش بودم، رهایی از بند تنهایی ، رهایی از نوشتن های بیهوده و رفتن به شوی جلو. بله بالاخره امروز بهتره بگم امشب، آخریم مطلب این وبلاگ رو می نویسم و بی شاید آخرین مطلب نوشته شده به دست من، نویسنده حرفه ای و یا اهل قلمی نبودم که رفتنم دلی بیازارد و داغی تازه کند ولی خوشحالم از این بابت که خودم بدین وسیله از دست حامد نجات پیدا می کنم.

از دست دیوانه بازی هاش و نوشته هایی که به پشیزی هم نمی ارزید، زیاد سعی کردم بنویسم ولی امشب از نوشتن رمان هبوط و خوشبختی گرفته تا نوشتن شعر های لاابالی ام همه را تعطیل خواهم کرد البته خواهم کرد درست نیست بهتره بگم کرده ام، توی این مدت یادم نمی آید به وبلاگ کسی به قصد بازدید از وب خودم رفته باشم و ترجیح می دم رفتنم هم مثل افتادن یه برگ از درخت زرد در میان سقوط انبوهی از برگها باشد، همگان بهار را دوست دارند و شادمانی را، من نیز بهار را دوست دارم و بقیه فصل ها را نیز ، بهار آمدن و پاییز رفتن و چه زیباست با هیاهو آمدن و بی صدا رفتن.

حیف است در این نوشته یادی از یاران نکنم. همه شما در یاد من خواهید بود، قصد دارم سخن آخرم به درازا نکشد، اگر یادتان باشد مدتیست، بی معشوق به سر می برم، بی آنکه کسی را بپرستم و شخصیتی برایم مقدس باشد ولی در این میان با دو تضاد مواجه شده ام، اول این که نمی توانم موجودی را بپرستم که هیچ گاه ندیده ام او را و نمی دانم که از کجا آمده ، دومی در تضاد با اولیست و آن اینکه این چیزهایی که به وجود آمده تصادفی نمی  تواند باشد، به انصاف که برخورد می کنم می بینم انبوهی از نظم ها را که هیچ خللی در آن وارد نیست، و این دو موضوع هنوز هم عذابم می دهد.

دیگر بس است ، من رفتم با مطلبی با عنوان سه نقطه، گنگ و بی معنی و شاید برای خودم جالب، شاید در این مدت از مطالب من زنجیده باشید ولی بدانید این تقصیر من نبوده، که تقصیر خودتان بوده که هر از گاهی از این صفحه دیدن می کردید. پس من رفتم و حدیث گفتم، چوپان به از گوسفند، آزادی به از بند، چه با لبخند ، چه بی لبخند

طنــز اقتصادی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389 توسط vision | 1 نظر

دو تا گاو ماده دارین… یکیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرین…به تعداد گاوهای گله شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می کنه…پول براتون همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین …

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو می پرستین و عبادت می کنین !

اقتصاد پاکستانی : هیچ گاوی ندارین … ادعا می کنین که گاوهای هندی مال شما هستن … از آمریکا طلب کمک مالی می کنین … از چین طلب کمک نظامی می کنین … از انگلیس هواپیماهای جنگی … از ایتالیا توپ و تانک … از آلمان تکنولوژی … از فرانسه زیر دریایی … از سوییس وام بانکی … از روسیه دارو … و از ژاپن تجهیزات … با تمام این امکانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتین !!

اقتصاد آمریکایی : دو تا گاو ماده دارین … یکیش رو می فروشین و دومی رو تحت فشار مجبور می کنین که به اندازه ء ۴ تا گاو شیر تولید کنه … وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می کنین … تقصیر رو گردن یه کشور گاودار میندازین و بعد طبیعتا” اون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد … یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین !

اقتصاد فرانسوی : دو تا گاو ماده دارین … دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا گاو داشته باشین!

اقتصاد آلمانی :دو تا گاو ماده دارین … اونها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار میدین … بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می کنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن !

اقتصاد انگلیسی : دو تا گاو ماده دارین … که هر دو تاشون گاو دیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن ! ﴾

اقتصاد ایتالیایی : دو تا گاو ماده دارین … نمی دونین که اونها کجا هستن … پس بیخیال میشین و میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !

اقتصاد سوییسی : ۵۰۰۰ تا گاو ماده دارین … هیچکدومشون مال خودتون نیستن … از کشورهای دیگه پول می گیرین که دارین گاوهاشون رو نگه می دارین !

اقتصاد ژاپنی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو از نو طراحی ژنتیکی می کنین … هیکل گاوهاتون یک دهم اندازه ء طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می کنن … بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون و آدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می کنین و می فروشین !

اقتصاد روسی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو می شمرین و متوجه میشین که ۵ تا گاو دارین … اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین که ۴۲ تا گاو دارین … اونها رو دوباره می شمرین و متوجه میشین که ۱۷ تا گاو دارین … یه بطری ودکای دیگه باز می کنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین !

اقتصاد چینی : دو تا گاو ماده دارین … ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می دوشن … بعد ادعا می کنین که سیستم استخدامی و شغلی کاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر کس رو هم که آمار واقعی رو بیان کنه بازداشت می کنین !

اقتصاد ایرانی : دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث رسیده … یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زکات و سهم صدا و سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می کنه … دومی رو هم قربونی می کنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ………… . . و غیره می کنین! … و اقتصاد کماکان فلج می مونه


منبع برداشت شده :http://bijan-safsari.com/

هیچ جای تعجب نیست چرا که اینجا ایران است..!
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مهر ماه سال 1389 توسط vision | 0 نظر


کجا گرفتار شده ام؟ در کشوری با نام ایران، با تفاخرات فراوان و تفکراتی اندک، دیشب از من پرسیدی ایران کجاست ، چون خود زادگاهی دیگر داشتی ، به تو اینک می گویم اینجا کجاست، اینجا ایران است ، سرزمین کوهستان های خشک و آب و هوای متغییر، سرزمینی که پنج قرن قبل از آمدن مسیح مقتدر ترین امپراتوری جهان را داشت، بیا تا به تو پاسارگاد را نشان دهم تا اثباتی باشد بر گفته هایم، کوروش شاه شاهان، قهرمان حقوق بشر و آزادی های انسانی در زمان هایی بسیار پیش از نگارش مگنار کارتا. کوروش پیامبر رهاننده در انجیل، آه وقتی اینها را می گوییم بغضی عظیم وجودم را فرا می گیرد.

می دانم بی شک تو او را بهتر از من می شناسی اما بحث من به تعریف و تمجید و تفاخر از کوروش نیست، چون این حرف ها شاید زمانی ارزش داشت که شاه آریایی مهر برای عرض ادب به مقبره کوروش قدم گذاشت نه این زمان که احمق های زمانه یکی پس از دیگری چراغ های کشورم را به دست خاموشی می سپرند.

بله من در کشوری زندگی می کنم که مردمش را با زور به خفقان وا می دارند و رهبرانش در کاخ هایی عظیم با آسودگی سر به بالین می گذارند، به قول دکتر شریعتی ( یکی از شهدای کشورم به دست این دژخیمانی که نامش را هم به شهادت رساندند) : من در کشوری زندگی می کنم که نامش پارس است اما آن را فارس می خوانند چون عرب ها پ ندارند!!!!!


حکومت دست کشیش های 100 سال پیش شماست البته اینها از آنها وحشی ترند، اینها سلاحی به نام خدا دارند که به راحتی به طرف مخالفان نشانه می روند. یادت باشد اینجا هیچ کس حق انتقاد ندارد و من هم به اشتباه شاید لب به سخن گشوده باشم.

ولی من چیزی برای از دست دادن ندارم، من در کشوری اسیر شده ام که دین آن و بد اندیشی رهبران آن بر من تحمیل شده است، من اینجا تنهایم و هر حرفی که می زنم یاری کننده ای ندارم.

مردم اینجا بیش از اینکه به فکر گرفتن حق خود باشند به گرفتن تکه استخوانی که صاحب برای سگش می اندازد قانع اند و نام این قناعت احمقانه را ایمان گذاشته اند.


یادت باشد دوست من اینجا آخر دنیاست، بالاترین روابط ما با دشمنان ماست، دشمنانی که عرب نام دارند و در ظاهر و تا زمانی که باج می گیرند ما را می ستایند و چون برگردیم از پشت سر خنجر می زنند ، ولی تعجب نکن چرا که اینان برای خود کشور های متمدن و پیشرفته ای همچون آمریکا و انگلیس را به دشمنی گزیده اند چرا که دین اینان با فهمیدن و پیشرفت مخالف است...!


اینان آنکه را بفهمد می کشند و زندان می کنند، این است دمکراسی اسلامی، رهبری حقه باز، رئیس جمهوری بی لیاقت ، مجلسی بی کفایت و سپاهی دیکتاتور این روزها بر ما حاکم شده است. همگان دست روی دست می گذارند تا فردی به نام مسیح شما به یارشان بیاید و خود اینقدر ابله هستند که برای اصلاح این وضع کاری نمی کنند...!

وقت تنگ است ولی بدان هیچ جای تعجب نیست چرا که اینجا ایران است..!


ای تف بر همه آنچه دارم.
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مهر ماه سال 1389 توسط vision | 4 نظر

تازه به خانه رسیدم، یک روز را به شب رساندم و در آخر هیچ، همه اش سگدو زدن های بیخود و بی مورد، همه اش به دنبال زندگی دویدن، تنها چیزی که نصیبم شد خستگی بیخود الکی و سردرد ها و افسردگی ها بود. چه می توان کرد وقتی راه گریزی نیست؟

فردا باز هم تکرار و تکرار ، زندگی  شده دایره ای تو خالی که مدام در گردش می چرخم و هیچ گاه هم فرصت نمی کنم به درونش نگاه کنم، شاید از درون آن بشود ماورا را دید ولی من فرصت نگاه کردن ندارم، انگار محکوم شده ام  به تکرار، بزرگ ترین مجازاتی که می شود تصور کرد...


می دانم که نمی فهمی مرا، اینها فقط احوالات لحظه ای من هستند، دیگر خسته شدم از ترس و اضطراب هایی که هیچگاه پایانی ندارند، حالت تهوع به من دست داده ، انگار قلم من نوعی دچار ویروس پریشانی شده، نمی دانم وقتی کسی حرف هایم را نمی خواند برای چه باید بنویسم؟

وقتی جز چند شعر عذاب آور و مزخرف چیزی به چاپ نرسانده ام و مطبوعاتی مرا در نظر نمی گیرد، باز هم نوشتن یعنی چه؟ وقتی در میان آماج حملات زندگی له می شوم و چاره ای جز خندیدن ندارم زنده ماندن آیا معنی دارد؟

کم کم انبوهی از مسخ های کوچک ، بی آنکه ملتفتشان باشم در من انباشته می گردند و می دانم روزی از روزها یک انقلاب درست و حسابی اتفاق می افتد... هنوز هم دچارم به بود و نبود زندگی ام، به اشک ها و حسرت ها، ای تف بر همه آنچه که دارم، می خواهم داشته باشم آنچه را که ندارم.

لعنت بر دینی که مرا تا نهایت سقوط پیش برد لعنت بر رهبران دینی من، لعنت بر همه شما عمامه داران کثیف، لعنت بر هر آنچه که از دین ساطع می شود، تف بر ذات تو ای که اسمت را هم نمی برم، بر تویی که به کثافت کشاندی من و دوستانم را، تف بر همه شما!!!

کفر می گویم؟ به چه چیز کافر شده ام؟ نکند به خدای نا دیده تو؟ بگذریم، حوصله تو را هم ندارم.

برو گور خودت را گم کن،ای تف بر همه آنچه دارم.

گذر از نوشتن
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر ماه سال 1389 توسط vision | 1 نظر

دیر به دیر می نویسم چون کلامم را تکرار فرا گرفته، هر حرفی می زنم را احساس می کنم که کسی قبلاً گفته و یا حتی چندروز بعد از فردی می شنوم آن حرفی را که فکر می کردم خودم گفته ام.

تنها برای اندیشه هایم که هیچگاه از آنها حرفی نزدم جز در نوشته های رمان هبوط و خوشبختی هیچ همدمی نیافتم و آن هم که هنوز به نقطه نرسیده است و این روزها سخت مرا درگیر با خودم کرده است.

بی شک پس از اتمام کار رمان، در صندوقی خواهم گذاشتش و دیگر آن را به هیچ ناشری و هیچ مطبوعاتی نشان نخواهم داد. چرا که می دانم هیچ گاه اجازه چاپ نخواهد گرفت جز در مملکتی آزاد ، توأم با مردمانی آزاده. به امید آن روز.

دیگر چه بگویم؟ از خوبی بگویم یا از بدی؟ مگر این حرف ها را خودت بلد نیستی؟ مگر خودت نمی بینی؟ بگذریم از این که می بینی و دست بر دست گذاشته ای و در این ماتم سرا تنها به آب و گلی اسیری . ولی گفتن من دگر سودی در بر نخواهد داشت. گفتنی که روحم را ذره ای آرامش می دهد در حالی که شنونده ای نیست مرا بشنود.


گفتن از مرگ زیباست، از رفتن غمگین و از ماندن تکراریست، عشق هم کالای بازار ریاست با قیمتی نازل و به طبع مرغوبیتی باطل.

قبل از این می گفتم می شود عاشق بود، می توان زیبا شد، می شود با پوچی صد هزار راه نرفته را طی کرد ، ادبیاتم انگار همه تک پاره شده، جمله هایم همگی بویی از تازگی و طبع سرور نا برده، روزگار منم درهم و برهم گشته ، روی کاغذ سفید، خط خطی پر کرده جای نوشتن از درد، باطنم خسته ز درد، ظاهرم مثل یه مرد، و کسی نا پرسد علت روی زرد.

زین پس می گویم...

نه بگذار مدت بیشتری در خودم فرو روم، شاید هنوز زود باشد برای گفتن این جملات.

<<   5      6      7      8      9      10      11      12      13      14   >>
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
سوال درد آور مادر...
برای تو ای مقام مظلم برتری....
چرت و پرت
رژه بدبختی ها
آسوده بخواب...
هنوز خیلی بچه ام...
سادگی من
اندکی مزخرف...!
جهان آرمانی او...!!!!
مستی پر شور...
تفاوت معیار ما...
شبی سرشار از دلهره...
من از دهه شصت توام
بگذار گاو باشم..!
تجربه ای جدید
آرشیو
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
آبان 1389
آذر 1389
دی 1389
بهمن 1389
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1390
تیر 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
مهر 1390
آذر 1390
بهمن 1390
اسفند 1390
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
موضوعات
خاطرات
حوادث مهم
مذهب
دکتر علی شریعتی
دکتر الهی قمشه ای
لوگو
پیوندهای روزانه
پی سی دانلود
تعداد بازدیدکنندگان : 15112

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی