شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هیچ وقت دوست نداشتم که تو رو با بردن اسمت به یاد بیارم، آخه تو یه جورایی خودم بودی، رک بهت بگم تازه دارم نبودنت رو احساس می کنم. مرد خوب، یار باوفا پریروز که گفتی قراره مرخص بشی، چی شد ؟ این جوری بود؟ نمی دونم کجایی و چه می کنی، فقط میدونم دیگه ندارمت، شاید نیست شده باشی و شایدم داری تو همون رودخونه مورد علاقمون ماهی میگیری.
نمی دونم دیدی یا نه، بابا مامانت بالاخره اومدن، واسه تحویل گرفتنت. دیر اومدن ولی اومدن، مادرت بد بغضی تو گلوش بود، باباتم اگه غرور نداشت زار زار گریه می کرد، بهت که گفته بودم بالاخره پیداشون میشه. هر چی باشه تو پسرشونی، پاره تنشونی، درسته بد کردن طردت کردن ولی اومدن واسه آخرین بار هم که شده ببیننت، دلم بدجوری گرفته بود منم، ولی برعکس بابات نه گریه کردم و نه زیاد غصه خوردم، آره باباتو دیدم که تو ماشین داشت تنهایی گریه می کرد.
مطمئنم خودشو نمی بخشه ، الآن اومدم این مطلبو بنویسم که هم حرفامو بهت زده باشم و هم جواب یه عده از دوستانی که علت خاموش بودن گوشیمو طی این دو روز پرسیدن بدم. می خوام همین الآن اون رازو واسه همه بگم، خسته شدم از بس به دوستام گفتم که بابا مامانت فوت کردن، می خوام بگم که چرا طرد شدی و چرا نخواستی کسی بدونه، آره بذار همه بدونن، بذار یه بارم که شده واست بنویسم، بذار یه بار به عشق رفیقی قلم بزنم که زندگیشو فدای یه دختر فراری کرد، کسی که معنای واقعی معرفت و آدمیت رو ازش یاد گرفتم، یادته اون روزو؟ اومدی پیشم.
- دیشب با مسیح یه دختره رو تور کردیم واسه سکس.
- خب...
- طرف فراری بود، واسه پول سکس میکرد فقط، لذتی نمی برد از با ما بودن
- خاک بر سرش کنن، باید بره بمیره که واسه پول خودشو می فروشه
هنوز یادم نرفته چطور یهو از کوره در رفتی و داد زدی سرم، جملاتت دونه به دونه هنوز توی گوشمه
انگار حک شده روی سلولای مغزم:
- احمق، خاک بر سر تو، تو باید بمیری که عمق فاجعه رو نمی فهمی، الاغ اون اگه می رفت کلیشو می فروخت خوب بود؟ تا آخر عمر باید با یه کلیه زندگی می کرد و بعدشم می مرد. اونوقت تو بهش می گفتی با شرافت؟ فروختن تن یا کلیه هردوش فقر رو میرسونه و.....
نمی دونم چرا از اون همه دشنام که بهم دادی بدم نیومد، حرف حق بودو جواب نداشت. حالم گرفته شد ولی یه هفته ای روش فکر کردم روش و همه جوره دیدم حق با توه. وقتی میدونستی ایدز داره و باز باهاش ازدواج کردی و طرد شدی، فهمیدم که یه لحظه هم به خودت فکر نکردی توی اون رابطه. شاید اگه وقتی که طرد شدی از خانواده روی حرفت نمی موندی می گفتم مرد نیستی اما دهنم بسته شد، چی بگم دیگه؟
یادته وقتی فوت کرد؟ می خندیدی اما گریت بند نمی اومد پدرام گلم. همش یادمه ، درست مثل لحظه ای بود که متوجه شدی خودت سرطان خون داری، اون موقع هم می خندیدی اما گریه ای در کار نبود. تک تک حرفات تو گوشمه، حالا توی جنگ زندگی مثل زره پوشمه.
پدرام یه دوستی پیدا کردم. امشب اولین ملاقاتمون رو داشتیم، اسمش پوریاست، میگه دوستم داره و ولی نمی دونم که راست میگه یا نه، نمی خوام باز....
- صبر کن ، اعتمادتو زیاد بهش نده، زمان که بگذره بهتر همدیگه رو میشناسید. زمان ، زمان، زمان...
پدرام حالا با رفتنت من موندم خاطره هات، بعد مرگت بلافاصله رفتم سر زندگیم، تا وقتی بودی واسم یه لحظه بودن با تو هم یه لحظه بود ولی حالا دیگه نمی خوام مرده تو رو بپرستم، دو روز گوشیم خاموش بود فقط واسه اینکه سخت بود برام که بخندم، گریه نکردم اصلاً اما باور کن آسون نبود. حتی مادرم هم مرگت رو متوجه نشد... پس آسوده بخواب. نمی خوام این مطلبو تموم کنم، یه دنیا حرف دارم باهات، از دلداری های بعد زندان افتادنم بگم یا از دعوایی که اون روز باهام داشتیم؟ دستت بد سنگین بودا؟؟ بگذریم، اومدم اینجا فقط یه جورایی خداحافظی کرده باشم، الآن یه لیوان شامپاین دستمه، به عکست خیره شدم، لیوانو میرم بالا ، به عکست نگاهی می کنم و میگم: بدرود رفیق...!