پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
از اول تا آخرش دوسه جمله هستش، بخون هرچند که سخته باورش، بخون چون این حرفارو کسی نمی شنوه از داداش یا خواهرش. یادت باشه دوست داشتن کسیو باور نکن، جز خودت هیچ کسیو باور نکن.
خودش می دونه واسه چی دارم اینارو می نویسم، شاید دیگه هیچ وقت نبینمش، هیچ وقت هم نخونمش، حتی نمی خوام اسمشو هم بیارم، اینا تنفر نیست، اینا حقیقته، اینا جبران فریب هاییست که ما می خوریم و چقدر دردآور است از شکست نوشتن، شاید امروز روز آخر زندگی من باشد، آری شاید امروز را فردایی نباشد، می خواهم بخندم چرا که گریه حالم را به هم می زند، می خواهم قه قهه بزنم چرا که سرانجام خویش را برای او می بینم، امشب شب عجیبیست، بعد مدتها باعث شد من باز به رسم قدیم در تنهایی و تاریکی اتاق بنشینم و سکوتم را فشردن دکمه های کیبورد بشکند، چراغ ها همه قرمز اند و من با اندکی ترس از همه عبور می کنم، از تعاریف مختلف پلی می سازم برای عبور، تک تکشان را پشت سر می گذارم و نعره زنان و غرش کنان به جلو می روم، اما به کدامین سو؟
به راستی تو به من بگو به کدامین سو می روم، افسرده ام یا فهمیده؟ معتقدم یا متنفر؟ مفسدم یا مفسده؟
منکرم یا انکار شده؟ این ها را تو به من بگو، تو که راحت مرا پشت شر می گذاری بگو، آری بگو بدانم از بیرون چه هستم، از درون که کاخی مجلل به نظر می رسم. از برون را نمی دانم، انگار برونم را توپی اثابت کرده است و یا شاید بلایی طبیعی آن را آزرده و یا دشنه دوست در دیوار آن فرو رفته است.
هر چه که هست تو باید به من بگویی. چرا که ترمیمی عجیب لازم دارد، از همه چیز و همه جا رانده شده ام، فقط تنها چیزی که باور دارم چیزیست که رازی آن را کشف کرد ، اتانول، الکلی که این روزها سخت التیامم می دهد. هوا تاریک است و من با لیوانی پر از قهوه ی تلخ ،نگاهی به کیبورد می اندازم، نمی دانم کدام دکمه را فشار بدهم که درونم را بیان کند. کلید اینتر را محکم فشار بدهم یا اسپیس را؟ هیچ کدام التیامم نمی دهد، افکار به هم ریخته ام روی ذهن ویرانم رژه می دهند. لیوان را تا نصفه می نوشم. باز نگاهی می کنم به مانیتور. صدای آهنگ خیلی بلند است، شاهین می خواند و گاهی استادش شاملو.
بعد از تو الکل خورد مرا.... بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردند....
شاید الآن پدرم از صدای بلند آهنگ شاکی شود. مهم نیست. قهوه ام رو به اتمام است. بطری الکل را روی میز گذاشته ام ولی قول داده ام ننوشم، به پوریا این قول را داده ام که افراط نکنم. ولی این قول هم مدتی دارد. نمی شود غصه ها رو بدون الکل سپری کرد. درد ها زیادند، نسل ما نسل سوخته نبود ولی سوخت در آتشی که برایمان روشن کردند.
بطری را داخل کشو می گذارم. فعلاً نمی خواهم التیام پیدا کنم. فقط می خواهم این نوشته را بس کنم. همه اش نوشته های تکراری، حالم از نوشته های خودم به هم می خورد. باید با چشم باز ببینم. مطمئن هستم باز باید شروعی جدید کنم. اندکی فرصت لازم دارم چرا که باید....
نخوان، بیش از این نخوان، متن تهوع آور است، همه اش کشک است و ادامه اش اشک.
هیچ وقت دوست نداشتم که تو رو با بردن اسمت به یاد بیارم، آخه تو یه جورایی خودم بودی، رک بهت بگم تازه دارم نبودنت رو احساس می کنم. مرد خوب، یار باوفا پریروز که گفتی قراره مرخص بشی، چی شد ؟ این جوری بود؟ نمی دونم کجایی و چه می کنی، فقط میدونم دیگه ندارمت، شاید نیست شده باشی و شایدم داری تو همون رودخونه مورد علاقمون ماهی میگیری.
نمی دونم دیدی یا نه، بابا مامانت بالاخره اومدن، واسه تحویل گرفتنت. دیر اومدن ولی اومدن، مادرت بد بغضی تو گلوش بود، باباتم اگه غرور نداشت زار زار گریه می کرد، بهت که گفته بودم بالاخره پیداشون میشه. هر چی باشه تو پسرشونی، پاره تنشونی، درسته بد کردن طردت کردن ولی اومدن واسه آخرین بار هم که شده ببیننت، دلم بدجوری گرفته بود منم، ولی برعکس بابات نه گریه کردم و نه زیاد غصه خوردم، آره باباتو دیدم که تو ماشین داشت تنهایی گریه می کرد.
مطمئنم خودشو نمی بخشه ، الآن اومدم این مطلبو بنویسم که هم حرفامو بهت زده باشم و هم جواب یه عده از دوستانی که علت خاموش بودن گوشیمو طی این دو روز پرسیدن بدم. می خوام همین الآن اون رازو واسه همه بگم، خسته شدم از بس به دوستام گفتم که بابا مامانت فوت کردن، می خوام بگم که چرا طرد شدی و چرا نخواستی کسی بدونه، آره بذار همه بدونن، بذار یه بارم که شده واست بنویسم، بذار یه بار به عشق رفیقی قلم بزنم که زندگیشو فدای یه دختر فراری کرد، کسی که معنای واقعی معرفت و آدمیت رو ازش یاد گرفتم، یادته اون روزو؟ اومدی پیشم.
- دیشب با مسیح یه دختره رو تور کردیم واسه سکس.
- خب...
- طرف فراری بود، واسه پول سکس میکرد فقط، لذتی نمی برد از با ما بودن
- خاک بر سرش کنن، باید بره بمیره که واسه پول خودشو می فروشه
هنوز یادم نرفته چطور یهو از کوره در رفتی و داد زدی سرم، جملاتت دونه به دونه هنوز توی گوشمه
انگار حک شده روی سلولای مغزم:
- احمق، خاک بر سر تو، تو باید بمیری که عمق فاجعه رو نمی فهمی، الاغ اون اگه می رفت کلیشو می فروخت خوب بود؟ تا آخر عمر باید با یه کلیه زندگی می کرد و بعدشم می مرد. اونوقت تو بهش می گفتی با شرافت؟ فروختن تن یا کلیه هردوش فقر رو میرسونه و.....
نمی دونم چرا از اون همه دشنام که بهم دادی بدم نیومد، حرف حق بودو جواب نداشت. حالم گرفته شد ولی یه هفته ای روش فکر کردم روش و همه جوره دیدم حق با توه. وقتی میدونستی ایدز داره و باز باهاش ازدواج کردی و طرد شدی، فهمیدم که یه لحظه هم به خودت فکر نکردی توی اون رابطه. شاید اگه وقتی که طرد شدی از خانواده روی حرفت نمی موندی می گفتم مرد نیستی اما دهنم بسته شد، چی بگم دیگه؟
یادته وقتی فوت کرد؟ می خندیدی اما گریت بند نمی اومد پدرام گلم. همش یادمه ، درست مثل لحظه ای بود که متوجه شدی خودت سرطان خون داری، اون موقع هم می خندیدی اما گریه ای در کار نبود. تک تک حرفات تو گوشمه، حالا توی جنگ زندگی مثل زره پوشمه.
پدرام یه دوستی پیدا کردم. امشب اولین ملاقاتمون رو داشتیم، اسمش پوریاست، میگه دوستم داره و ولی نمی دونم که راست میگه یا نه، نمی خوام باز....
- صبر کن ، اعتمادتو زیاد بهش نده، زمان که بگذره بهتر همدیگه رو میشناسید. زمان ، زمان، زمان...
پدرام حالا با رفتنت من موندم خاطره هات، بعد مرگت بلافاصله رفتم سر زندگیم، تا وقتی بودی واسم یه لحظه بودن با تو هم یه لحظه بود ولی حالا دیگه نمی خوام مرده تو رو بپرستم، دو روز گوشیم خاموش بود فقط واسه اینکه سخت بود برام که بخندم، گریه نکردم اصلاً اما باور کن آسون نبود. حتی مادرم هم مرگت رو متوجه نشد... پس آسوده بخواب. نمی خوام این مطلبو تموم کنم، یه دنیا حرف دارم باهات، از دلداری های بعد زندان افتادنم بگم یا از دعوایی که اون روز باهام داشتیم؟ دستت بد سنگین بودا؟؟ بگذریم، اومدم اینجا فقط یه جورایی خداحافظی کرده باشم، الآن یه لیوان شامپاین دستمه، به عکست خیره شدم، لیوانو میرم بالا ، به عکست نگاهی می کنم و میگم: بدرود رفیق...!