بیهودگی های قلم من
آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.
  
مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
هنوز خیلی بچه ام...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 توسط vision | 0 نظر

هنوز خیلی بچه ام، اینو امروز فهمیدم، هنوز آدم نشدم با اینکه خیلی ادعا می کردم، هنوز اونقدرا به خودم ارزش نمی دم که یه کاریو واسه خاطر خودم بکنم، بدترین اتفاقای زندگیم امروز افتاد. شایدم بهتریناش، نمی دونم...!

صبح که داشتم می رفتم سر کار به خودم می گفتم: واسه حقوقم که برنامه ریزی کردم، اگه طبق برنامه پیش بره اونی میشه که می خوام. ولی نه همیشه ممکنه یه اتفاق تمام معادلات آدمو بهم بزنه ممکنه یکی از تجهیزات آسیب ببینه یا ی کار فورس ماژور پیش بیاد که بودجه بخواد ، ممکنه اتفاق بیفته. این طبیعته طبیعته.

رفتم سر کار ، کار شروع شد تا نزدیکای ظهر، همون کار فورس ماژوری اتفاق افتاد، یکی از تجهیزات(پایه دوربین) به دست خودم شکست، خلاصه بگم 250 آب خورد واسم که حالا مثل همون حیوان بزرگ موندم توش...! ای لعنتی....

با پوریا حرف می زدم، پوریا ی جورایی بی افمه. حالا چطوری و کجا و چی چی باشه واسه خودم. از دردام بهش گفتم و بحث کردیم. قبل اینکه باهاش تماس بگیرم آی دیشو چک کردم دیدم آنلاین بود. ولی بر عکس همیشه خبری نداد بهم...! زنگ که زدم بعد سلام و احوال پرسیدم چه می کنی گفت تو نت گشت می زنم. دنبال عکس سگ بوده به قول خودش. حدود یک ساعت صحبت کردیم. حواسش به من نبود درست، مخصوصاً اواخر مکالمه ، صدای تایپ کیبوردشو میشنیدم،

بهش میگم داری می چتی ؟ برگشته میگه نه. حالم بد شد.

بازم تخمی تخمی اعتماد کردم. زود تمومش کردم که نخوام بیشتر دروغاشو تحمل کنم.مدتی بعد اون مکالمه فقط راه رفتم. به همه چیز فکر کردم به سادگی های خودم تو عرصه زندگیم و به خباثتای خودم در پاره ای از موارد و....

عصر رفتم بیمارستان پیش پدرام، طفلکی خیلی تنها بود،  بیشترین لذت امروزم همین دیدار پدرام بود، روشو که بوسیدم بهم خندید و گفت : بابت چند روز پیش شرمندتم، گفتم شرمندگی نداره که. حالت چطوره مرد؟

- امروز بهتر از همیشم، دکتر میگه تا آخر هفته مرخص میشم.

- جدی؟ این خیلی خوبه پسر. اصلاً خداست...!

- آره خودمم باورم نمیشه. هیچ احساس دردی ندارم امروز. فقط چند تا آزمایش دیگه مونده.

رک بگم اون 250 تومان و حرفا و رفتارای پوریا همش یادم رفت. کلاسمو نرفتم و از با اون بودن لذت بردم.فردا باز میرم دیدنش. می خوام روحشو مثل شیر قوی نگه داره تا این هفته تموم بشه... ولی امروز همه اینها باعث شد اینو خوب بفهمم که هنوز خیلی بچه ام، دردا زود ناراحتم می کنن و شادی هارو هم زود باور می کنم...


سادگی من
نوشته شده در تاریخ شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 توسط vision | 0 نظر

گفتم عمو بسیجی بوده، کشتنش، حقش بوده، به درک واصل شد، نگام کرد و گفت: طرف معترض بوده، اینا جوجه رو رنگ کردنو نشونت دادن، اگه می خوای تو میدون بمونی باید با دقت بیشتری نگا کنی، حرفش واسم فقط در حد یه فرضیه بود، اون اصل ماجرا رو میدید و من ظاهر فریبنده قضیه رو، بعد آزادیم اولین خبری که پرس و جو کردم همین خبر بود، ولی گفتن صانع بسیجی نبوده دلم شکست، بدجوری از خودم متنفر شدم، آخه ساده بودمو احمق، آخه نفهم بودم و گول خوردم. اونم تو چی؟ تو ساده ترین معمای مطرح شده عمرم.

چند وقتیست دیگه نیست، نمی دونم اصلاً کجاست، منو می شناسه یانه؟ فقط می دونم دیگه ندارمش، یا بهتر بگم نداریمش، من درگیر زندگی ننگین خودم شدم، صبح تا شب کار و الکل. توی مطالبم همه اش به این شرب مدام اشاره می کنم تا بدانی آنچه را که تو از آن محرومی....

اندکی مزخرف...!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390 توسط vision | 0 نظر

حال خوشی ندارم، نسخ یک پیک مشروبم، خواستم از سیاست بنویسم دیدم حوصلشو ندارم، خواستم یادآور بشم بیست و پنجم بهمن ماه سال پیش و دستگیر شدنمو گفتم بی خیالش، خواستم حتی نامه بنویسم به یه بزرگوار بعد گفتم چیز لقش، حال هیچیو ندارم،اشتباه نکن هنوز نزدم هیچی، دیروز بیمارستان بودم پیش دوستم ، مثل بقیه روزا، رفته بودم سرش بزنم، برگشته به من می گه شدی کاسه داغتر از آش، خودم می دونم چی به نفعمه، راستم میگه گاهی زیادی دل می سوزونم واسه بقیه.

اومدم موضوعو به پوریا میگم میگه حقته ، تقصیر خودته، من که بهت گفتم، اومدم به ایمان هم که گفتم میگه منم بهت می خواستم بگم، آره اصلاً همه شما افلاطون و منم همون طویله گاو.

آره، نه پوریا رو معرفی کردم بهتون و نه ایمانو، پوریا یکی از دوستامه چند وقتیه باهم قاطی شدیم، فکر می کنم آدمی باشه که بشه بهش اعتماد کرد، آدرس اینجارو نمی دونه واسه همین راحت دربارش می نویسم، گرچه می دونست هم بازم همینارو می نوشتم، میگه چرا هیچ وقت اعتماد و باور صد در صد نداری، میگم نمی تونم، آدمی زاد قابل اعتماد نیست، خودمو می گم البته.شاید آینده بیشتر راجع بش نوشتم.

احوالات درستی ندارم، نه حوصله کار و نه درس ، سیاست، حماقت و نه هیچ مزخرف دیگه ای، اوضاع بهم ریخته ای شده، من خیانت کردم، اما از خیانت او بیم دارم، باید تموم کنم این نوشتن بیخود را، دلم نمی خواد ولی انتشارش می دم تا بدونند و بدونم هر آدمی چرندیات زیادی داره که باید بهش دقت بشه... به سلامتیه تو و همه زندانیای در بند میثاق عزیز.

جهان آرمانی او...!!!!
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390 توسط vision | 1 نظر

تجربه جدیدی بود واسش، تا بحال اینجوری از خونه بیرون نیمده بود، لباساش همون لباسای همیشگی بودن، ظاهر و تیپش هم تغییر خاصی نکرده بود ، مثل همیشه موهای فشن رنگ کرده اش را آراست لباس پوشید و تنهایی به بیرون رفت، غرق در خودش بود، انگار به موضوع مهمی فکر می کرد، آنقدر در افکارش گم شده بود که محکم به یک عابر خورد ، اما دستش را به نشانه عذر خواهی بالا برد و به راهش ادامه داد، برای خودش هم جالب بود، آخر آن عابر دشنامش نداد و از او شاکی نشد...! چه مرد خوبی، مثل او کم پیدا می شود، در راه که می رفت ، بلند آواز می خواند از ترانه هایی که آنها را بارها گوش داده بود، بلند و بلند تر می خواند:


-دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر ، کجاست گهواره من؟.....

مردم نگاهش می کردند ولی صدای خنده هیچ کس را نمی شنید...! هیچ کس هم به او نگفت : پسرجان ساکت باش، این خودش بود که در اتوبوس یا مترو ترانه ای نمی خواند.


- عجیبه... چرا امروز اینگونه پیش می رود؟ مطمئن بود که کر نشده،چرا که صداهای زیادی را می شنید. شاید دنیا رو به خوبی پیش می رود...! جلوتر رفت، عده ای عزادار را دید که بر طبل می کوبیدند و زنجیر می زدند، ولی طبلشان بی صدا بود ، فقط فردی را می دید که بر طبل می کوبد، اما صدای طبل را هرگز نمی شنید، لبخندی زد، همانگونه بود که همیشه می خواست، خسته شده بود از این صداهای آزار دهنده، یک عمر شنیده بود و تحمل کرده بود ولی امروز طبّاری را دید که طبلی بیصدا حمل می کند... از کنارشان گذشت، برایش جالب تر از بی صدایی طبل این بود که کسی او را به خاطر تیپ و ظاهرش مسخره سرزنش نکرد و کسی از آن هیئت هم به این مراسم مسخره دعوتش نکرد...! 

- شعور این ها هم بالا رفته، دیگر با سر و صدایشان کسی را نمی آزرند و به کار کسی هم کاری ندارند جز بستن راه خیابان ها که چندی دگر این را هم متوجه خواهند شد. ولی خوب است کسی به من گیر نداد....

این ها را گفت و به راهش ادامه داد، نمی دانست کجا می خواهد برود، از خیابان که رد می شد یک ماشین ترمزی کرد و تا پاهایش نزدیک شد، نه صدای ترمزی داشت و نه راننده ای که سر از پنجره بیرون کند و هزاران دشنام بارش کند. باز هم بی تفاوت ادامه داد، برعکس هر روز دلش نمی خواست به خانه برگردد، هیچ کس مسخره اش نکرد، هیچ زخم زبانی نشنید، مثل هر روز تحقیر نشد و کسی کاری به کارش نداشت، چه دنیای خوبی...! کاش هیچ گاه به خانه نمی رسید، لذتی که او آنروز در برخورد به قضایای مختلف چشید را هیچ گاه تجربه نکرده بود، روی صندلی پارکی نشست و بستنی می خورد، کنارش ماشین چمن زنی شروع به کار کرده بود اما اینبار متفاوت با همیشه، تفاوت باز هم در بی صدایی آن چمن زن بود، انگار جهانی که می خواست را بدست آورده بود، هیچ صدای آزار دهنده ای وجود نداشت. روزش به همین منوال گذشت و به شب رسید، نگاهی به ساعتش انداخت و فهمید دیروقت است، باید به خانه می رفت اگر نه باز باید تا صبح با پدرش جر و بحث می کرد و با کج خلقی می خوابید، به خانه رسید و داخل شد، نگاهی به پدرش انداخت و سلام کرد و به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، نه جواب سلامی از پدرش شنید و نه غرغر و نق نقی ، خوشحال بود که برای یک روز هم که شده همه به میل وی عمل کردند، شاید بخاطر همین خوشحالی بود که اشکهایش گونه هایش را تر کرد، به هر حال خسته شده بود و خوابید اما قبل از خواب لباسش را در آورد و متوجه حقیقت تلخی شد، داخل گوشهایش آن روز هندزفری ام پی تری خودش بود که با صدایی بلند صدای ترانه ها را در گوشش طنین انداز می کرد.چه سخت بود آن شب را به صبح بردن....!!!

درباره وبلاگ
آخرین مطالب
سوال درد آور مادر...
برای تو ای مقام مظلم برتری....
چرت و پرت
رژه بدبختی ها
آسوده بخواب...
هنوز خیلی بچه ام...
سادگی من
اندکی مزخرف...!
جهان آرمانی او...!!!!
مستی پر شور...
تفاوت معیار ما...
شبی سرشار از دلهره...
من از دهه شصت توام
بگذار گاو باشم..!
تجربه ای جدید
آرشیو
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
آبان 1389
آذر 1389
دی 1389
بهمن 1389
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1390
تیر 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
مهر 1390
آذر 1390
بهمن 1390
اسفند 1390
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
موضوعات
خاطرات
حوادث مهم
مذهب
دکتر علی شریعتی
دکتر الهی قمشه ای
لوگو
پیوندهای روزانه
پی سی دانلود
تعداد بازدیدکنندگان : 15107

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی