ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اون روز تنها نشسته بود توی خونه، سال ها بود وقتی تنها می شد به سرعت دوستی رو دعوت می کرد به خونه و بعد از شرب و خوش گذرانی زیاد باهم سکس می کردند و مدتی بعد هم مهمانی دو نفره شان تمام می شد، ولی آن روز انگار خودش هم می دانست که حال و هوای دیگری دارد، هیچ وقت این مهمانی های دو نفره و بعضاً چند نفره برایش خسته کننده و کسل کننده نبود، آن روز هم بنا به عادت همیشگی گوشی را برداشت و به یک دوست جدید زنگ زد تا مدتی هم برای تنوع در آغوش او بخوابد
الو فرشید، خودتی؟
- بله شما؟
- سینا هستم چند روز پیش اینترنتی باهم آشنا شدیم
- آهان بله، خوبی ، چه می کنی؟
- ممنون، امروز تنهام فرصت داری بیای پیشم؟
- آره چرا که نه، کی باید اونجا باشم؟
- همین الآن حرکت کن منم وسایل نهار و مشروب رو محیا می کنم.
- آخ جون میمیرم برای مشروب.
خداحافظی کردند و هر کدام آماده شدند برای تجربه ای تکراری با وسایل جدید. وقتی مشغول آماده کردن وسایل بود متوجه شد خیلی وقتست مهمانی هایش همه 2 نفره یا 3 نفره بوده است، تصمیم گرفت این بار تعداد را بیشتر و بیشتر کند. به فرشید زنگ زد و موافقتش را گرفت، سپس به چند نفر دیگر از دوستانش هم زنگ زد و آن ها را هم دعوت کرد، نمی دانست چکار باید بکند، دلش تنوع می خواست، از اینکه زندگی اش بوی تکرار گرفته بود متنفر بود، مداوم به خودش فحش می داد ، آخر قبل از اینکه سر فراری دادن دوستش از مرز به زندان بیفتد زندگی اش روان و جاری بود. در دانشگاه دولتی درس می خواند و اوقات فراغتش هم با تدریس و آموزش سپری می شد. من هم نمی دانم بعد از قضیه و محروم شدن از دانشگاه چه فاجعه ای برایش پیش آمده بود که اورا اینگونه تغییر داده بود و به سکون کشانده بود. جوانکی که یکی از مقالات جنجالی اش اثبات خدا با استناد به کتب نهیلیسم بود حالا نهیلیسمی بود که به خدا فحش می داد.
آری اوضاع خیلی تغییر کرده بود و این مهمانی ها هم کمک خوبی بود تا از تنهایی که چندی دچارش می شد فرار کند.
تصمیم گرفت مهمانی را تعطیل کند و این بار در خودش فرو رود و کمی فکر کند. ولی نزدیک ظهر بود و دیگر مجالی برای تعطیل کردن مهمانی نمانده بود، به فکر فرو رفت تا در این چند ساعت باقی مانده چاره ای برای خویش بیندیشد، چاره ای برای رهایی از تمامی تحقیر هایی که به خاطر رشادت هایش نصیبش شده بود.
روی تختش نشسته بود ، رو به رویش قاب عکسی بود که به اتفاق دوستان مدرسه اش سال ها پیش خاطره رفتن به اردو را زنده می کرد، دوستانی که امروز جز یکی دو نفر از آن ها از بقیه خبری نداشت. زیر تخت بطری های مشروب ناب که هر لحظه روح آدم سالم را وسوسه می کرد که از آن بنوشد و روان تازه کند. و در گوشش ترانه ای که مدت ها پیش دوست صمیمی اش برایش خوانده بود، دیگر نزدیک های ظهر شده بود ، تلفنش را برداشت و به میلاد زنگ زد، به او گفت که شاید بیرون برود اما کلید را برایش در جا کفشی خواهد گذاشت، تلفن قطع شد، دو ساعت از آن تلفن گذشت وقتی میلاد رسید همه بچه ها پشت در جمع شده بودند، میلاد آنها را به داخل برد و مهمانی را شروع کردند، به همه خوش می گذشت اما به هر حال میزبان نبود و خوشحالی به حد اعلا نمی رسید. هر با تلفنش تماس می گرفتند کسی جواب نمی داد ، زیاد هم مهم نبود، مهم مهمانی بود که باید اجرا میشد و عده ای که باید خوش می گذراندند، نمی دانم چه تدبیری اندیشیده بود که خود به مهمانی نیامده بود؟ شاید تنهایی را ترجیح می داد ، شاید هم خود لذت بالاتری را انتخاب کرده بود. فقط آن موقع از جایش مطلع شدم که یکی از مهمانان اشتباهی به جای دستشویی به حمام رفت و فریاد زد: نه سینا تو نباید بمیری!!