دیگر مرا دوست خود نخوان، چرا که تنهایم، دیگر مرا مرد راه نخوان که من به بیراهه می روم و تو بمان تا شاید قصه رنگ و بویی دگر گیرد. من داشتم می نوشتم و قلمم را شکستند ولی تو باش و از قلم های شکسته بنویس. در راهی قدم بگذار استوار که توان از تو به صد سال هم نبرد. صدا بکن صدایی که بلندی آن گوش موافق را بنوازد و مخالف را کر کند، چنین صدایی نزدیک است به تعصب اما آن نیست.
قطعه ای زیبا از شاملو ذهنم را درگیر خویش کرده حالا: شانه هایت مجابم می کند در بستری که عشق تشنگیست... چه بی تابانه می خواهمت...
اشک در چشمانم حلقه زده و اصلاً مجالی برای باریدنش نخواهم داد، اشک به خرد شدن خودم یعنی نگاه حقیر آمیز بر وجودی خسته که منتظر مرگ نشسته و کرکسان همگی در بالای سرش در حال پرواز، و چه کسی است که حال مرا درک کند.
وصیت رو به پایان است، متزلزلم بر سر به امانت نهادن این قطعه ویدئویی ، به کدامین دوست اعتماد کنم که دیگر معتمد را قحطی آمده، دوستی صحبت خوبی می کرد: پس یعنی به من هم اعتماد نداری؟ بگذار اینجا یک بار دیگر هم جوابت را بدهم، نه اعتماد ندارم دیگر به کسی جز .... که ذکر نامش ممکن است موجب رنجش خاطرش شود آن هم به سبب آزار و اذیت برادران اهل دین راستگوی زمانه، همانهایی که چندی دگر به درک واصل خواهند شد و تاریخ به اکراه نام از ایشان خواهد برد.
نوشتن دیگر چه می تواند از من بگوید وقتی دیگر نمی خواهم بگویم؟ شعر و شوق من هنوز هم هست، لذت و سرور من ادامه دارد هنوز تو مپندار که من خاموشم، من در این خانه ره دارم هنوز. پس شعر های نا تمامم را تمام خواهم کرد، هبوط و خوبشختی من به اتمام خواهد رسید، من هستم و می نویسم از آنچه هست چرا که من نه مفتخر به دینی مخربم و نه مفتخر به اصلتی کوبنده و نه عاشق وجودی بی وجود، آنچه راه مرا روشن می کند، آزادیست، واژه ای غریب در دایره المعارف لغات تو. من هستم و می نویسم آزاد چه با نور شمع چه در باد چرا که نوشتن عریزه من است نه عادت.
باز هم بعد از مدت ها فرصتی بدست آوردم تا در تنهایی و تاریکی اتاقم چند خطی تایپ کنم و تخلیه وجود کنم. بعد از ماجرای زندان و حبس ضربه روحی شدیدی به من وارد شده، احساس می کنم دیگر لذت های قدیم برایم لذت نیست، قساوت قلبم زیادتر شده،کلاً دیگه اون شخصیت قبلی خودم نیستم، یه حالت تهوع بهم دست داده نسبت به همه چیز، بی تفاوت نمی تونم از کنار مسائل جزئی رد بشم، رفیقام همه توی جنین وضعی تنهام گذاشتن و من شدم شخصیت تنهای قصه، شخصیتی که هر بلایی سرش میاد از جانب خودشه.
دیگه حتی نوشتن هم رو حم رو جلا نمی ده، چند وقتیه که اینطور شدم، می خوام یک وصیت ویدئویی آماده کنم احساس می کنم ، همونهایی که من را به دادگاه کشاندند هنوز هم زیر نظرم دارند، اینها دینشان کذب است و خودشان فاسق، از ایشان ترس ندارم، وصیتم را آماده می کنم تا حرف هایم را آخر قصه بتوانم بگویم.دیگر بس است سکوت باید...
بگذار تا بگویم با نوش لعلت یک راز
هرچند بد بدانی باید شود که سر باز
عمری مرا حذر داشت از آن سبوی باده
خود نوش کرد و دیدم در منزلش فتاده
گفتا اگر تو نوشی مجنون و پست گردی
ز بهر کار ابلیس همچون دو دست گردی
می گفت گر دیدی جایی کنند می نوش
بر خیز و در مقابل جامه ی تقوا بپوش
تکیه کلام این شیخ کردم جان و دل پر
پنداشتم کلامش مروارید است و در
ساقی و می هردو،باشند از نجاسات
از ایشان حذر کن، داری امان ز آفات
عمری گذشتو آخر ناپرسه ماند این سوال
این دو نجس اند اما لذت چرا شد محال؟
من روی اهل می را عبوس و بد ندیدم
در معرفت چو دریا ،جز موج و مد ندیدم
دیر، ولی شد آشکار گفتار شیخ فریب
شدم به سان عوام ،لکن با جهل غریب
رفتم و در خموشی باده زدم بدیدم
عمری به بادو زین باغ جز معرفت بچیدم
کردم تفی بر خودم بر ذات گول خورده
بر آن وجود خفته ، بر فقر و جهل مرده
زین پس به جای قرآن ، حافظ ز بر بخوانم
مادامی زنده ام بر این طریق بمانم
از آن زبان مبهم ، عاشق کجا شوم من؟
با لذت و اشتیاق حافظ چنین بخوانم
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
قافیه ام تکان خورد، قالب کمی لغزید
اما زمن ببخشید شعر مست بودو لرزید
گر می نبود آخر شعر را چه بودش سرشت؟
ساقی تو می بیاور ، باید صریح بنوشت