بیهودگی های قلم من
آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.
  
مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشتن آزاد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد ماه سال 1390 توسط vision | 1 نظر

دیگر مرا دوست خود نخوان، چرا که تنهایم، دیگر مرا مرد راه نخوان که من به بیراهه می روم و تو بمان تا شاید قصه رنگ و بویی دگر گیرد. من داشتم می نوشتم و قلمم را شکستند ولی تو باش و از قلم های شکسته بنویس. در راهی قدم بگذار استوار که توان از تو به صد سال هم نبرد. صدا بکن صدایی که بلندی آن گوش موافق را بنوازد و مخالف را کر کند، چنین صدایی نزدیک است به تعصب اما آن نیست.

قطعه ای زیبا از شاملو ذهنم را درگیر خویش کرده حالا: شانه هایت مجابم می کند در بستری که عشق تشنگیست... چه بی تابانه می خواهمت...

اشک در چشمانم حلقه زده و اصلاً مجالی برای باریدنش نخواهم داد، اشک به خرد شدن خودم یعنی نگاه حقیر آمیز بر وجودی خسته که منتظر مرگ نشسته و کرکسان همگی در بالای سرش در حال پرواز، و چه کسی است که حال مرا درک کند.

وصیت رو به پایان است، متزلزلم بر سر به امانت نهادن این قطعه ویدئویی ، به کدامین دوست اعتماد کنم که دیگر معتمد را قحطی آمده، دوستی صحبت خوبی می کرد: پس یعنی به من هم اعتماد نداری؟ بگذار اینجا یک بار دیگر هم جوابت را بدهم، نه اعتماد ندارم دیگر به کسی جز .... که ذکر نامش ممکن است موجب رنجش خاطرش شود آن هم به سبب آزار و اذیت برادران اهل دین راستگوی زمانه، همانهایی که چندی دگر به درک واصل خواهند شد و تاریخ به اکراه نام از ایشان خواهد برد.

نوشتن دیگر چه می تواند از من بگوید وقتی دیگر نمی خواهم بگویم؟ شعر و شوق من هنوز هم هست، لذت و سرور من ادامه دارد هنوز تو مپندار که من خاموشم، من در این خانه ره دارم هنوز. پس شعر های نا تمامم را تمام خواهم کرد، هبوط و خوبشختی من به اتمام خواهد رسید، من هستم و می نویسم از آنچه هست چرا که من نه مفتخر به دینی مخربم و نه مفتخر به اصلتی کوبنده و نه عاشق وجودی بی وجود، آنچه راه مرا روشن می کند، آزادیست، واژه ای غریب در دایره المعارف لغات تو. من هستم و می نویسم آزاد چه با نور شمع چه در باد چرا که نوشتن عریزه من است نه عادت.

بی حوصلگی محض
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 مرداد ماه سال 1390 توسط vision | 1 نظر

باز هم بعد از مدت ها فرصتی بدست آوردم تا در تنهایی و تاریکی اتاقم چند خطی تایپ کنم و تخلیه وجود کنم. بعد از ماجرای زندان و حبس ضربه روحی شدیدی به من وارد شده، احساس می کنم دیگر لذت های قدیم برایم لذت نیست، قساوت قلبم زیادتر شده،کلاً دیگه اون شخصیت قبلی خودم نیستم، یه حالت تهوع بهم دست داده نسبت به همه چیز، بی تفاوت نمی تونم از کنار مسائل جزئی رد بشم، رفیقام همه توی جنین وضعی تنهام گذاشتن و من شدم شخصیت تنهای قصه، شخصیتی که هر بلایی سرش میاد از جانب خودشه.


دیگه حتی نوشتن هم رو حم رو جلا نمی ده، چند وقتیه که اینطور شدم، می خوام یک وصیت ویدئویی آماده کنم احساس می کنم ، همونهایی که من را به دادگاه کشاندند هنوز هم زیر نظرم دارند، اینها دینشان کذب است و خودشان فاسق، از ایشان ترس ندارم، وصیتم را آماده می کنم تا حرف هایم را آخر قصه بتوانم بگویم.دیگر بس است سکوت باید...

راز می
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 مرداد ماه سال 1390 توسط vision | 0 نظر

بگذار تا بگویم با نوش لعلت یک راز

هرچند بد بدانی باید شود که سر باز


عمری مرا حذر داشت از آن سبوی باده

خود نوش  کرد و دیدم در منزلش فتاده


گفتا اگر تو نوشی مجنون و پست گردی

ز بهر کار ابلیس همچون دو دست گردی


می گفت گر دیدی جایی کنند می نوش

بر خیز و در مقابل جامه ی تقوا بپوش


تکیه کلام این شیخ کردم جان و دل پر

پنداشتم کلامش مروارید است و در


ساقی و می هردو،باشند از نجاسات

از ایشان حذر کن، داری امان ز آفات


عمری گذشتو آخر ناپرسه ماند این سوال

این دو نجس اند اما لذت چرا شد محال؟


من روی اهل می را عبوس و بد ندیدم

در معرفت چو دریا ،جز موج و مد ندیدم


دیر، ولی شد آشکار گفتار شیخ فریب

شدم به سان عوام ،لکن با جهل غریب


رفتم و در خموشی باده زدم بدیدم

عمری به بادو زین باغ جز معرفت بچیدم


کردم تفی بر خودم بر ذات گول خورده

بر آن وجود خفته ، بر فقر و جهل مرده


زین پس به جای قرآن ، حافظ ز بر بخوانم

مادامی زنده ام بر این طریق بمانم


 از آن زبان مبهم ، عاشق کجا شوم من؟

با لذت و اشتیاق حافظ چنین بخوانم


سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی


قافیه ام تکان خورد، قالب کمی لغزید

اما زمن ببخشید شعر مست بودو لرزید


گر می نبود آخر شعر را چه بودش سرشت؟

ساقی تو می بیاور ، باید صریح بنوشت







درباره وبلاگ
آخرین مطالب
سوال درد آور مادر...
برای تو ای مقام مظلم برتری....
چرت و پرت
رژه بدبختی ها
آسوده بخواب...
هنوز خیلی بچه ام...
سادگی من
اندکی مزخرف...!
جهان آرمانی او...!!!!
مستی پر شور...
تفاوت معیار ما...
شبی سرشار از دلهره...
من از دهه شصت توام
بگذار گاو باشم..!
تجربه ای جدید
آرشیو
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
آبان 1389
آذر 1389
دی 1389
بهمن 1389
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1390
تیر 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
مهر 1390
آذر 1390
بهمن 1390
اسفند 1390
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
موضوعات
خاطرات
حوادث مهم
مذهب
دکتر علی شریعتی
دکتر الهی قمشه ای
لوگو
پیوندهای روزانه
پی سی دانلود
تعداد بازدیدکنندگان : 15098

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی