شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هیچ وقت دوست نداشتم که تو رو با بردن اسمت به یاد بیارم، آخه تو یه جورایی خودم بودی، رک بهت بگم تازه دارم نبودنت رو احساس می کنم. مرد خوب، یار باوفا پریروز که گفتی قراره مرخص بشی، چی شد ؟ این جوری بود؟ نمی دونم کجایی و چه می کنی، فقط میدونم دیگه ندارمت، شاید نیست شده باشی و شایدم داری تو همون رودخونه مورد علاقمون ماهی میگیری.
نمی دونم دیدی یا نه، بابا مامانت بالاخره اومدن، واسه تحویل گرفتنت. دیر اومدن ولی اومدن، مادرت بد بغضی تو گلوش بود، باباتم اگه غرور نداشت زار زار گریه می کرد، بهت که گفته بودم بالاخره پیداشون میشه. هر چی باشه تو پسرشونی، پاره تنشونی، درسته بد کردن طردت کردن ولی اومدن واسه آخرین بار هم که شده ببیننت، دلم بدجوری گرفته بود منم، ولی برعکس بابات نه گریه کردم و نه زیاد غصه خوردم، آره باباتو دیدم که تو ماشین داشت تنهایی گریه می کرد.
مطمئنم خودشو نمی بخشه ، الآن اومدم این مطلبو بنویسم که هم حرفامو بهت زده باشم و هم جواب یه عده از دوستانی که علت خاموش بودن گوشیمو طی این دو روز پرسیدن بدم. می خوام همین الآن اون رازو واسه همه بگم، خسته شدم از بس به دوستام گفتم که بابا مامانت فوت کردن، می خوام بگم که چرا طرد شدی و چرا نخواستی کسی بدونه، آره بذار همه بدونن، بذار یه بارم که شده واست بنویسم، بذار یه بار به عشق رفیقی قلم بزنم که زندگیشو فدای یه دختر فراری کرد، کسی که معنای واقعی معرفت و آدمیت رو ازش یاد گرفتم، یادته اون روزو؟ اومدی پیشم.
- دیشب با مسیح یه دختره رو تور کردیم واسه سکس.
- خب...
- طرف فراری بود، واسه پول سکس میکرد فقط، لذتی نمی برد از با ما بودن
- خاک بر سرش کنن، باید بره بمیره که واسه پول خودشو می فروشه
هنوز یادم نرفته چطور یهو از کوره در رفتی و داد زدی سرم، جملاتت دونه به دونه هنوز توی گوشمه
انگار حک شده روی سلولای مغزم:
- احمق، خاک بر سر تو، تو باید بمیری که عمق فاجعه رو نمی فهمی، الاغ اون اگه می رفت کلیشو می فروخت خوب بود؟ تا آخر عمر باید با یه کلیه زندگی می کرد و بعدشم می مرد. اونوقت تو بهش می گفتی با شرافت؟ فروختن تن یا کلیه هردوش فقر رو میرسونه و.....
نمی دونم چرا از اون همه دشنام که بهم دادی بدم نیومد، حرف حق بودو جواب نداشت. حالم گرفته شد ولی یه هفته ای روش فکر کردم روش و همه جوره دیدم حق با توه. وقتی میدونستی ایدز داره و باز باهاش ازدواج کردی و طرد شدی، فهمیدم که یه لحظه هم به خودت فکر نکردی توی اون رابطه. شاید اگه وقتی که طرد شدی از خانواده روی حرفت نمی موندی می گفتم مرد نیستی اما دهنم بسته شد، چی بگم دیگه؟
یادته وقتی فوت کرد؟ می خندیدی اما گریت بند نمی اومد پدرام گلم. همش یادمه ، درست مثل لحظه ای بود که متوجه شدی خودت سرطان خون داری، اون موقع هم می خندیدی اما گریه ای در کار نبود. تک تک حرفات تو گوشمه، حالا توی جنگ زندگی مثل زره پوشمه.
پدرام یه دوستی پیدا کردم. امشب اولین ملاقاتمون رو داشتیم، اسمش پوریاست، میگه دوستم داره و ولی نمی دونم که راست میگه یا نه، نمی خوام باز....
- صبر کن ، اعتمادتو زیاد بهش نده، زمان که بگذره بهتر همدیگه رو میشناسید. زمان ، زمان، زمان...
پدرام حالا با رفتنت من موندم خاطره هات، بعد مرگت بلافاصله رفتم سر زندگیم، تا وقتی بودی واسم یه لحظه بودن با تو هم یه لحظه بود ولی حالا دیگه نمی خوام مرده تو رو بپرستم، دو روز گوشیم خاموش بود فقط واسه اینکه سخت بود برام که بخندم، گریه نکردم اصلاً اما باور کن آسون نبود. حتی مادرم هم مرگت رو متوجه نشد... پس آسوده بخواب. نمی خوام این مطلبو تموم کنم، یه دنیا حرف دارم باهات، از دلداری های بعد زندان افتادنم بگم یا از دعوایی که اون روز باهام داشتیم؟ دستت بد سنگین بودا؟؟ بگذریم، اومدم اینجا فقط یه جورایی خداحافظی کرده باشم، الآن یه لیوان شامپاین دستمه، به عکست خیره شدم، لیوانو میرم بالا ، به عکست نگاهی می کنم و میگم: بدرود رفیق...!
هنوز خیلی بچه ام، اینو امروز فهمیدم، هنوز آدم نشدم با اینکه خیلی ادعا می کردم، هنوز اونقدرا به خودم ارزش نمی دم که یه کاریو واسه خاطر خودم بکنم، بدترین اتفاقای زندگیم امروز افتاد. شایدم بهتریناش، نمی دونم...!
صبح که داشتم می رفتم سر کار به خودم می گفتم: واسه حقوقم که برنامه ریزی کردم، اگه طبق برنامه پیش بره اونی میشه که می خوام. ولی نه همیشه ممکنه یه اتفاق تمام معادلات آدمو بهم بزنه ممکنه یکی از تجهیزات آسیب ببینه یا ی کار فورس ماژور پیش بیاد که بودجه بخواد ، ممکنه اتفاق بیفته. این طبیعته طبیعته.
رفتم سر کار ، کار شروع شد تا نزدیکای ظهر، همون کار فورس ماژوری اتفاق افتاد، یکی از تجهیزات(پایه دوربین) به دست خودم شکست، خلاصه بگم 250 آب خورد واسم که حالا مثل همون حیوان بزرگ موندم توش...! ای لعنتی....
با پوریا حرف می زدم، پوریا ی جورایی بی افمه. حالا چطوری و کجا و چی چی باشه واسه خودم. از دردام بهش گفتم و بحث کردیم. قبل اینکه باهاش تماس بگیرم آی دیشو چک کردم دیدم آنلاین بود. ولی بر عکس همیشه خبری نداد بهم...! زنگ که زدم بعد سلام و احوال پرسیدم چه می کنی گفت تو نت گشت می زنم. دنبال عکس سگ بوده به قول خودش. حدود یک ساعت صحبت کردیم. حواسش به من نبود درست، مخصوصاً اواخر مکالمه ، صدای تایپ کیبوردشو میشنیدم،
بهش میگم داری می چتی ؟ برگشته میگه نه. حالم بد شد.
بازم تخمی تخمی اعتماد کردم. زود تمومش کردم که نخوام بیشتر دروغاشو تحمل کنم.مدتی بعد اون مکالمه فقط راه رفتم. به همه چیز فکر کردم به سادگی های خودم تو عرصه زندگیم و به خباثتای خودم در پاره ای از موارد و....
عصر رفتم بیمارستان پیش پدرام، طفلکی خیلی تنها بود، بیشترین لذت امروزم همین دیدار پدرام بود، روشو که بوسیدم بهم خندید و گفت : بابت چند روز پیش شرمندتم، گفتم شرمندگی نداره که. حالت چطوره مرد؟
- امروز بهتر از همیشم، دکتر میگه تا آخر هفته مرخص میشم.
- جدی؟ این خیلی خوبه پسر. اصلاً خداست...!
- آره خودمم باورم نمیشه. هیچ احساس دردی ندارم امروز. فقط چند تا آزمایش دیگه مونده.
رک بگم اون 250 تومان و حرفا و رفتارای پوریا همش یادم رفت. کلاسمو نرفتم و از با اون بودن لذت بردم.فردا باز میرم دیدنش. می خوام روحشو مثل شیر قوی نگه داره تا این هفته تموم بشه... ولی امروز همه اینها باعث شد اینو خوب بفهمم که هنوز خیلی بچه ام، دردا زود ناراحتم می کنن و شادی هارو هم زود باور می کنم...
گفتم عمو بسیجی بوده، کشتنش، حقش بوده، به درک واصل شد، نگام کرد و گفت: طرف معترض بوده، اینا جوجه رو رنگ کردنو نشونت دادن، اگه می خوای تو میدون بمونی باید با دقت بیشتری نگا کنی، حرفش واسم فقط در حد یه فرضیه بود، اون اصل ماجرا رو میدید و من ظاهر فریبنده قضیه رو، بعد آزادیم اولین خبری که پرس و جو کردم همین خبر بود، ولی گفتن صانع بسیجی نبوده دلم شکست، بدجوری از خودم متنفر شدم، آخه ساده بودمو احمق، آخه نفهم بودم و گول خوردم. اونم تو چی؟ تو ساده ترین معمای مطرح شده عمرم.
چند وقتیست دیگه نیست، نمی دونم اصلاً کجاست، منو می شناسه یانه؟ فقط می دونم دیگه ندارمش، یا بهتر بگم نداریمش، من درگیر زندگی ننگین خودم شدم، صبح تا شب کار و الکل. توی مطالبم همه اش به این شرب مدام اشاره می کنم تا بدانی آنچه را که تو از آن محرومی....
حال خوشی ندارم، نسخ یک پیک مشروبم، خواستم از سیاست بنویسم دیدم حوصلشو ندارم، خواستم یادآور بشم بیست و پنجم بهمن ماه سال پیش و دستگیر شدنمو گفتم بی خیالش، خواستم حتی نامه بنویسم به یه بزرگوار بعد گفتم چیز لقش، حال هیچیو ندارم،اشتباه نکن هنوز نزدم هیچی، دیروز بیمارستان بودم پیش دوستم ، مثل بقیه روزا، رفته بودم سرش بزنم، برگشته به من می گه شدی کاسه داغتر از آش، خودم می دونم چی به نفعمه، راستم میگه گاهی زیادی دل می سوزونم واسه بقیه.
اومدم موضوعو به پوریا میگم میگه حقته ، تقصیر خودته، من که بهت گفتم، اومدم به ایمان هم که گفتم میگه منم بهت می خواستم بگم، آره اصلاً همه شما افلاطون و منم همون طویله گاو.
آره، نه پوریا رو معرفی کردم بهتون و نه ایمانو، پوریا یکی از دوستامه چند وقتیه باهم قاطی شدیم، فکر می کنم آدمی باشه که بشه بهش اعتماد کرد، آدرس اینجارو نمی دونه واسه همین راحت دربارش می نویسم، گرچه می دونست هم بازم همینارو می نوشتم، میگه چرا هیچ وقت اعتماد و باور صد در صد نداری، میگم نمی تونم، آدمی زاد قابل اعتماد نیست، خودمو می گم البته.شاید آینده بیشتر راجع بش نوشتم.
احوالات درستی ندارم، نه حوصله کار و نه درس ، سیاست، حماقت و نه هیچ مزخرف دیگه ای، اوضاع بهم ریخته ای شده، من خیانت کردم، اما از خیانت او بیم دارم، باید تموم کنم این نوشتن بیخود را، دلم نمی خواد ولی انتشارش می دم تا بدونند و بدونم هر آدمی چرندیات زیادی داره که باید بهش دقت بشه... به سلامتیه تو و همه زندانیای در بند میثاق عزیز.
تجربه جدیدی بود واسش، تا بحال اینجوری از خونه بیرون نیمده بود، لباساش همون لباسای همیشگی بودن، ظاهر و تیپش هم تغییر خاصی نکرده بود ، مثل همیشه موهای فشن رنگ کرده اش را آراست لباس پوشید و تنهایی به بیرون رفت، غرق در خودش بود، انگار به موضوع مهمی فکر می کرد، آنقدر در افکارش گم شده بود که محکم به یک عابر خورد ، اما دستش را به نشانه عذر خواهی بالا برد و به راهش ادامه داد، برای خودش هم جالب بود، آخر آن عابر دشنامش نداد و از او شاکی نشد...! چه مرد خوبی، مثل او کم پیدا می شود، در راه که می رفت ، بلند آواز می خواند از ترانه هایی که آنها را بارها گوش داده بود، بلند و بلند تر می خواند:
-دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر ، کجاست گهواره من؟.....
مردم نگاهش می کردند ولی صدای خنده هیچ کس را نمی شنید...! هیچ کس هم به او نگفت : پسرجان ساکت باش، این خودش بود که در اتوبوس یا مترو ترانه ای نمی خواند.
- عجیبه... چرا امروز اینگونه پیش می رود؟ مطمئن بود که کر نشده،چرا که صداهای زیادی را می شنید. شاید دنیا رو به خوبی پیش می رود...! جلوتر رفت، عده ای عزادار را دید که بر طبل می کوبیدند و زنجیر می زدند، ولی طبلشان بی صدا بود ، فقط فردی را می دید که بر طبل می کوبد، اما صدای طبل را هرگز نمی شنید، لبخندی زد، همانگونه بود که همیشه می خواست، خسته شده بود از این صداهای آزار دهنده، یک عمر شنیده بود و تحمل کرده بود ولی امروز طبّاری را دید که طبلی بیصدا حمل می کند... از کنارشان گذشت، برایش جالب تر از بی صدایی طبل این بود که کسی او را به خاطر تیپ و ظاهرش مسخره سرزنش نکرد و کسی از آن هیئت هم به این مراسم مسخره دعوتش نکرد...!
- شعور این ها هم بالا رفته، دیگر با سر و صدایشان کسی را نمی آزرند و به کار کسی هم کاری ندارند جز بستن راه خیابان ها که چندی دگر این را هم متوجه خواهند شد. ولی خوب است کسی به من گیر نداد....
این ها را گفت و به راهش ادامه داد، نمی دانست کجا می خواهد برود، از خیابان که رد می شد یک ماشین ترمزی کرد و تا پاهایش نزدیک شد، نه صدای ترمزی داشت و نه راننده ای که سر از پنجره بیرون کند و هزاران دشنام بارش کند. باز هم بی تفاوت ادامه داد، برعکس هر روز دلش نمی خواست به خانه برگردد، هیچ کس مسخره اش نکرد، هیچ زخم زبانی نشنید، مثل هر روز تحقیر نشد و کسی کاری به کارش نداشت، چه دنیای خوبی...! کاش هیچ گاه به خانه نمی رسید، لذتی که او آنروز در برخورد به قضایای مختلف چشید را هیچ گاه تجربه نکرده بود، روی صندلی پارکی نشست و بستنی می خورد، کنارش ماشین چمن زنی شروع به کار کرده بود اما اینبار متفاوت با همیشه، تفاوت باز هم در بی صدایی آن چمن زن بود، انگار جهانی که می خواست را بدست آورده بود، هیچ صدای آزار دهنده ای وجود نداشت. روزش به همین منوال گذشت و به شب رسید، نگاهی به ساعتش انداخت و فهمید دیروقت است، باید به خانه می رفت اگر نه باز باید تا صبح با پدرش جر و بحث می کرد و با کج خلقی می خوابید، به خانه رسید و داخل شد، نگاهی به پدرش انداخت و سلام کرد و به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، نه جواب سلامی از پدرش شنید و نه غرغر و نق نقی ، خوشحال بود که برای یک روز هم که شده همه به میل وی عمل کردند، شاید بخاطر همین خوشحالی بود که اشکهایش گونه هایش را تر کرد، به هر حال خسته شده بود و خوابید اما قبل از خواب لباسش را در آورد و متوجه حقیقت تلخی شد، داخل گوشهایش آن روز هندزفری ام پی تری خودش بود که با صدایی بلند صدای ترانه ها را در گوشش طنین انداز می کرد.چه سخت بود آن شب را به صبح بردن....!!!